۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جفت شش خدا در بازی تخته نرد با من!


جفت شش خدا در بازی تخته نرد با من!

ه . لیله کوهی

هشدر خان آلمان     www.aoja.blogspot.com  



بچه ها با مادرشان برای چند روزی به مسافرت رفته اند و من تنها مانده ام حال حوصله هیچ کاری حتی کتاب و کامپیوتر و تلویزیون را هم ندارم حیاطِ پر از گلهای اطلسی و شمعدانی هم تغییری در حال گرفته ی من نمی کند می روم آشپزخانه چای تازه ای دم می کنم. حیاط و باغ پر گل اش جان می دهد برای مهمانی. کبابی راه بیندازی لبی تر کنی و قهقه ی مهمانان مخصوصاً صدای خنده مهرداد گوش فلک را کر کند. دریچه کمد استکان و نعلبکی را باز می کنم از توی قفسه، استکانی بر می دارم زنگ پیانویی درِ خانه بصدا درمی آید. زنگ در را مثل مهرداد می زنند پشت هم. اما قرار نبود مهرداد اینقدر زود از ایران برگردد،در را که باز کردم آقایی با قیافه ای عجیب ولباسی غیر معمول با دسته گلی ایستاده بود. گفتم بفرمایید با کی کار داشتید؟ گفت: مهمان ناخوانده نمی خواهی آقای لیله کوهی؟ گفتم مهمان حبیب خداست بفرمایید داخل، گفت من خودِ خدا هستم.ماندم که چه بگویم حرفهای نگفته با خدا که زیاد دارم.گفتم بفرمایید تو دم در که خوب نیست. جمله ام تمام نشده بود مهمانم توی پاگرد خانه داشت به تابلو های عکس و نقاشی نگاه می کرد.گفتم اتفاقاً تازه چای دم کردم. و خواستم به او دمپایی تعارف کنم گفت نیازی نیست نگاهی به کفشهایش کردم دیدم یک جوری عجیب و غریب است اصلاً به کفش شباهتی ندارد. گفتم اشکالی ندارد ما که نماز نمی خوانیم مهمانم بدون اینکه جوابی به حرفم داده باشد. یک راست رفت روی تراس یکی از صندلی های چوبی را جلو کشید و نشست پشت میز رو به حیاط و گفت بیرون توی این هوای آفتابی و با این گل و گیاه حسابی دل آدم وامیشه. گفتم اجازه بدهید برای شما هم یک چای دبش بریزم گفت من چای نمی خورم گفتم این چای از آن چایی های قلابی احمد و اکبر! نیست. این چایی درجه یک شمالِ ایرانه، گیرت نمی یاد تازه اگه نخوری دلخور می شم گفت من فکر کردم توی این هوای آفتابی یک آبجوی تگری آلمانی بما می دهی. گفتم کو تاشب آبجوی تگری هم بروی چشم بگذارید اول با چای شروع کنیم بعد تا بخواهی آبجوی تگری توی یخچال دارم اگر پدر آبجو را هم بخواهی انواع اش موجود است گفت پدر آبجو دیگر چه صیغه ای است گفتم وُدکا و ویسکی گفت نه جانم بعد مست می کنم به کارهایم خوب نمی توانم سرو سامان بدهم. گفتم آنهم راه دارد یک لیموی تازه کارش را تمام می کند. حالا شما اجازه بدهید من چایی را بیاورم بعد شب دراز است و قلندر بیدار! رفتم دو استکان چای دبش ریختم آمدم روی تراس گذاشتم جلوی مهمانم کمی هم تنقلات جور کردم مهمانم گفت من با شکر می خورم گفتم درست مثل دوستم. گفت می دانم مثل مهرداد! گفتم مهرداد را از کجا می شناسید گفت من که گفتم. من خدا هستم از همه چیز و همه کس خبر دارم حتی می دانم که او همین حالا با پدر خانومش آقا مرتضا رفته بازار ماهی فروشان لنگرود ماهی بخرد. رفتم توی آشبزخانه برایش شکر و قاشق چایی خوری بیاورم توی دلم گفتم این کیه که داره منو سر کار می زاره حتما مهرداد پدر سوخته خواسته باآن شیطنت های همیشگی اش کمی سر به سرم بگذارد. وقتی برگشتم و نشستم کنار مهمانم. گفتم آقا، گفت: خدا! اسمم خدا است! گفتم سر به سرم نگذارید همینطوری هم حالم گرفته است. بفرمایید چایی تان را میل کنید اما از همۀ اینها گذشته آقای! کمی مکث کردم، گفت خدا، گفتم ما گیلانی ها! گفت می دانم چایی را با قند می نوشید نه با شکر و شما شمالی ها اعتقاد دارید جنوبی ها با شکر، طعم چای را خراب می کنند.دیگه داشتم به خودم شک می کردم مهمانم اولین غلپ چایی را که سر کشید گفت: به به چه چای دبشی است. گفتم کار برادر خانومم است گفت همان که پسوند خدا در اسمش دارد گفتم ای بارک الله انگار خود خدایی گفت مگر شک داری. من هم بلا فاصله بدون آنکه فکر کرده باشم گفتم شکر میان کلامتان پس شما بودید تِر زدید به تمام دنیا !دیدم بشدت عصبانی شد و صورت بی شکلش حسابی دگرگون شد. گفتم هوادارانت همیشه همه جا می گویند که خدا ارحم الرحمین است. هنوز چیزی نشده با یک جمله ام اینطور بر آشفته شده اید لابد با قدرت خدایی ات مرا از اینجا بلند می کنی به آن درخت ته باغ می کوبی. گفت من عصبانی نیستم عصبانیت من یعنی(طوفان) یعنی( زلزله) یعنی (وبا) یعنی (طاعون) یک استکان چای بما دادی هرچی دلت خواست بما گفتی. هیچ ملاحظه ی خدا بودن ما را هم نمی کنی. گفتم خدا جان من که هنوز چیزی نگفتم. با نوشیدن استکان دوم حالش کمی جا آمد من هم از آن حالت رخوت در آمدم و صحبت ما گل انداخت و از هر دری صحبت کردیم. ولی همچنان تو دلم فکر می کنم که او را مهرداد فرستاده تا سر بسرم بگذارد. اینجا هم باز فکرم را خواند و پیش دستی کرد گفت مرا نه مهرداد و نه کسی دیگر فرستاده خودم مدتیه تو نخ تو رفتم به وبلاکت سر می زنم می بینم خیلی به پر و پای ما میپیچی اومدم از نزدیک ببینم حرف حسابت چیه. حالا هم اگر مایل باشی می توانیم با هم کمی مهردادت را در همان لنگرود شما اذیتش کنیم. گفتم چطور، گفت کاری نداردمهرداد همین حالا در بازار ماهی فروشان با پدرخانم اش درحال خرید ماهی اند میتوانم کاری کنم که روی سنگ کف بازار ماهی فروشان لنگرودسُر بخورد و بیفتد پایش بشکند گفتم از کجا حرفت را باور کنم گفت خیلی پیچیده نیست تلویزیون را روشن کن و برو روی کانال بی بی سی دارد بازار ماهی فروشان لنگرود را نشان می دهد. دیگه داشتم خل می شدم گفتم یا باید من آدم خیلی ساده ای باشم یا این آدم به اصلاح خدا،خیلی باید رند باشد!.با شک و تردید تلویزیون را روشنش کردم و رفتم روی کانال بی بی سی دیدم راستی راستی دارد بازار ماهی فروشان لنگرود را نشان می دهد باور نمی کردم یک لحظه به خودم شک کردم عینکم را از روی چشمم برداشتم و با دو دستم چشم هایم را مالیدم که نکند خواب باشم دیدم در کمال نا باوری خواب نیستم و این آدم که خدا باشد هم کنارم نشسته. کمی جلو تر رفتم و واقعاً مهرداد و پدر خانمش آقا مرتضا با یک زنبیل حصیری کنار بساط ماهی فروشی در حال چانه زدنند و مهمانم گفت: آقای لیله کوهی، لطفا بروید جلوتر از نزدیک تماشا کنید و فکر نکنید که من تردستی می کنم و خودش هم بلند شد کنار درِ تراس روبه اتاق نشیمن سر پا ایستاد و با انگشت اشاره بطرف تلویزیون روی چهره مهرداد دایره وار حرکتی داد دیدم در چشم بهم زدن مهرداد نقش بر زمین شد و مغازه داران یکی یکی دور اوجمع شدن چند تایی را می شناختم پیکامی ماهی فروش خیری مرغ فروش هاشم روحی عطاربه اتفاق آقا مرتضا خواستند کمکش کنندکه بلند شود نمی توانست پایش شکسته بود. مهمانم بمن نگاه کرد ومن به مهمانم، گفتم حالا چه باید کرد؟ آن بیچاره دوروز رفته ایران مسافرت، و تو برایش کوفت کردی. گفت خودت خواستی مرا امتحان کنی هیچ کاریش هم نمی شود کرد باید برود بیمارستان امینی و پایش را عمل کند. گفتم آقاجان، گفت خدا،! گفتم هرچی، والا غیرتاً کاری بکن این بیچاره باید برگردد اینجا کار و زندگی دارد گفت چه فرقی می کند ممکن بود همینجا پشت فرمان تصادف کند مگر کم رانندگی بد و عصبی کرد همش دارد گاز و گوز می دهد گفتم تا حالا که تصادف نکرده اینجا را من مقصرم بیا و خدایی کن پایش را درست کن آن بیچاره هیچ گناهی در این بازی ما ندارد.لحظه ای بفکرم رسید بروم زنگ بزنم ایران منزل آقا مرتضا و ببینم موضوع از چه قراره به بهانه ی دستشویی از اتاق خارج شدم و تلفن را با خودم به داخل دستشویی بردم و شماره منزل آقا مرتضا رو گرفتم مینو گوشی را ورداشت با اولین جمله ام مرا شناخت. گفتم مهرداد کجاست گفت با بابا رفته بازارماهی بخرند. کمی خوش وبش کردیم و خدا حافظی کردم دیدم تا اینجای کار درسته پس حتماً پای این بیچاره شکسته با شک و ناباوری برگشتم نزد مهمانم بی درنگ بمن گفت خیالت از بابت ایران راحت شد زنگ زدی و مطمئن شدی؟ کمی از کارم دلخور شدم. گفتم زنگ! گفت ببین سعی نکن بمن کلک بزنی به عنوان مثال می توانم بگویم این همسایه ی دیوار به دیوار شما حالا کجاست و چه می کند. گفتم کی؟ گفت خانم سیمرمن! گفتم مونیکا را می گویی گفت آره، مگر همسایه دیگری هم بنام سیمرمن دارید؟ گفتم مثلاً از او چه خبر داری؟ گفت برای تعطیلات با دوست همکارش رفته تایلند و همین حالا دارند از یک معبد بودایی دیدن می کنند می خواهی کمی هم سر به سر او بگذاریم. گفتم مثلاً چطوری؟ گفت در تایلند تا بخواهی مار فراوان است همانجا یک ماری بیندازم توی پیراهنش گفتم روش دیگری برای سر بسر گذاشتن پیدا نکردی آن بدبخت سکته می کند می میرد، حالا چرا مار! گفت پس موافقی با سربسر گذاشتنش گفتم پس تو بی کار می شوی سر بسر مردم می گذاری و همینطوری هم راه به راه آدم می کشی گفت یعنی که چه آدم می کشم من که را کشتم؟ گفتم عمه ام! را بگو که را نکشتی، تو داری ثانیه ای در جهان آدم می کشی. گفت ببین لیله کوهی جان گفتگوی ما داره به جا های باریک می کشه! می گم برو تخته نردت را بیار با هم چند دست تخته بزنیم. گفتم ترا با نبرد دلیران چه کار! از همین حالا باختت را تضمینی امضاء می کنم می دهم دستت. گفت آی زرشک!. گفتم خدای ما را باش. زرشک مرشک هم که بلدی. این را گفتم و رفتم توی اتاق تخته نرد را از کمد کشیدم بیرون گذاشتم روی میز تراس کنار دست خدا، گفتم بچین تا من دوتا آبجوی تگری از یخچال پایین بیاورم. وقتی رسیدم سر میز، خدا تخته را چیده بود. گفتم سر چی بزنیم گفت چلو کباب گفتم قبول. تاس ها توی دستش در حال چرخ دادن گفت: کم بریز. گفتم بریز، تاس ها نشست دیدم آوردجفت یک، من تاس انداختم شد جفت بش. نوبت او شد که بازی را شروع کند. تاس ها چرخی زدند روی جفت شش نشست و چند دست پشت هم آورد جفت شش گفتم گر تاس خوش نشیند همه کس نرادند گفت البته من همه کس نیستم. گفتم آقای خدا یک لحظه نگهدار تا من یک لیوان بیاورم اینجوری نمیشه تو تاس می گیری، لیوان آوردم تاس ها را توی لیوان بسوی من می گرفت ده بار چرخش می داد باز جفت شش، گفتم آخدا هر دست جفت شش نمیشه تو خدایی و من بنده باید با هم مساوی بشیم گفت چطور؟گفتم چطور ندارد من هم باید خدا بشم گفت مگر نشنیدی از قدیم گفته اند خدا یکی است و دوتا نیست! گفتم بنده که دوتا می شود گفت یعنی من هم بنده بشم گفتم چرا که نه؟ باید تا پایان بازی شما از خدایی دست بردارید گفت باشه.از همان لحظه ورق برگشت من با شگرد های بازی خودم لجش را در آوردم چهار تا کشته ازش گرفتم. گفتم بنده خدا حالا بشین روزنامه بخون ببین دنیا چه خبره، من که از اول گفته بودم ترا با نبرد دلیران چه کار تقریباً داشتم تمام خونه ها رو می بستم .دیدم خیلی عصبانیه گفتم میخوای یکی از سیگار برگ های هدیه ی جواد رو برات بیارم کمی آروم بشی گفت بیار، بعد آبجو سیگار می چسبه. آوردم سیگار رو آتیش زد با حرص دودشو خورد نوبتش بود تاس بندازه، گفت حالا می بینی گفتم اون دوره هاگذشت تو خدا بودی جفت شش می آوردی. تاس انداخت آوردجفت چهار اومد باعجله مهرهاشو بزاره گفتم عجله نکن بنده خدا چهارت بسته است بشین تا صبح دولتت بدمد. حسابی کفری شده بود اخم هاش رفت تو هم و شروع کرد به کندن سبیل هاش گفتم نکن تو که همشو کندی.گفت بازیتو بکن اینقدر رجز نخون. هی پاهاشو می کوبید به پایه ی صندلی گفتم صندلی مارو شکستی حالا نوبتت می شه البته بد هم نشد دارم انتقام خیلی ها رو ازت می گیرم گفت مثلاً کی گفتم یکیش خودم 30 سال بعداز این انقلاب لعنتی از این 36 سال علاف هوادارهای تو ام و مثل من خیلی هاستن که در بدرند تو که خدایی بهتر از من می دونی. دیگه حسابی باهم خودمونی شده بودیم زدم به پشتش گفتم آخه تو چه جور خدایی هستی راستی راستی داری آن بالا چی کار می کنی یه خورده این اوضاع بلبشوی این پائینو نگاه کن همه جا دارن به اسم تو پدر ما هارو در میارن گفت کجا گفتم نکنه تو بقول یکی از شاعران جوان شهرم فقط نشستی داری پیپ می کشی با حوری پریها حال و هول می کنی یک لحظه باد شدیدی وزیدن گرفت و داشت درخت 100 ساله ی ته باغو از جا میکند و همه جا یهو نورانی شد کسی مثل خودش عجیب و غریب کنار پرچین باغ ظاهر شد یک راست بطرف میز بازی ما اومد وخدا پرسید چی شده جبرئیل؟او دستپاچه بود گفت در این چند ساعت غیبت شما، یکی اومد نشست روی صندلی خالی شما و دستور داد خیلی ها را بدون محاکمه اعدام کنند. خدا گفت چی؟! مثلاً کی ها را جبرئیل گفت (موسی) (عیسی) (بودا ) خلاصه وضع قمر در عقربه بنظرمن شما فعلا جایی ظاهر نشید ممکنه شمارا هم بگیرن بنظر من اینجا جای بدی نیست وکسی شک نمی کند. من می روم سرو گوشی آب بدم. اگر آبها از آسیاب افتاد خبرتان می کنم.
 هشدرخان آلمان.
                                                    

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

ناب ترین اسلام جهان، اسلام ایرانی!


اسلام ما اسلام ترین اسلام هاست!

ه . لیله کوهی


مثل همیشه ساعتی از شب را وبگردی می کنم. ولگردی نه جانم! وبگردی بله درست شنیدید! وبگردی، بگذارید قبل از هرچیز سنگم را با شما وا کنم  این کج خیالی تاریخی ما ایرانی ها، همیشه با ماست. که در مورد آدم ها آن جنبه ی خیلی بد یا خیلی خوبش را    می بینیم. یعنی آدم ها یا سیاه اند یا سفید. رنگ دیگری برای ما وجود ندارد در باره موضوعات اجتماعی و سیاسی هم اینطور می بینیم! سیاه و سفید. همیشه یک دشمن خارجی هم یکجایی دور و بر ما است. اگر نباشد کار ها خوب پیش نمی رود. چون هیچ وقت چیزی را در خودمان جستجو نمی کنیم همیشه آن دشمن خارجی می آید سر بزنگاه کارها را خراب  می کند و می رود.تا کار ما به موعظه و پند و اندرز و این حرف ها نکشید بروم سر اصل مطلب آره داشتم می گفتم: وبگردی، نه ولگردی! من آدم این حرف ها نیستم یعنی اهل ولگردی نیستم!نه اینکه بدم بیاید و بخواهم جاه نماز آب بکشم! نه، بجان حضرت عالی من این کاره نیستم. خوب و بدش موضوع دیگری ست که مورد بحث ما نیست. من همیشه میان محل کار و خانه در ترددم، کار، خانه، خانه، کار!                                               بگذریم بعد از شام کمی تلویزیون بازی از این کانال به آن کانال برنامه ی مورد علاقه ای باشد به تماشایش می نشینیم بعدهم هرکدام از ما میرویم سراغ سر گرمی های خودمان اینترنت.                           تقریبا هرشب به چند سایت همیشگی سری می زنم اگر حال و حوصله و وقتی باقی ماند مثل حالا می افتم بجان این و آن مخصوصا اسلام عزیز که من ارادت دیرینه خدمت شان دارم. قربانش بروم روزی نیست که گاف ندهد وما را از کوره بدر نکند. خب اینجاست که من هم عصبانی می شوم و چند کلفت بارش می کنم.باورکنید هیچ پدر کشتگی با اسلام عزیز ندارم. اتفاقا پدرم از آن نماز شب خوان های حرفه ای بود. جای مهر روی پیشانی اش با داغ کردن انبر و اینجور چیزها درست نشده بود جای مهرش  مال آن موقع هایی بود که بخاطر آن لکه کبود روی پیشانی به کسی جایزه نمی دادند. مثلن بشود رییس فلان اداره یا مدیر کل بهمان وزارتخانه بنابراین عصبانیت من بخاطر سوتی های اسلام عزیز است نه از روی پدر کشتگی.خود بنده در جوانی همۀ بدهکاری هایم را به اسلام عزیز پرداخت کردم وایشان از بنده هیچ طلبی ندارند. لابد می گویید چه می خواهم بگویم که جان شما را به لب نرسانده و هی از این شاخ به آن شاخ نپرم. راست می گویید والله این هم از تعلیمات اسلام عزیز است هر وقت می خواهد حرفی بزند صد ساعتی مقدمات می گوید از زمین و زمان حرف می زند تا برسد به اصل مطلب که همان صحرای کربلا و کوفه و دوطفلان مسلم و اینجور چیز ها که هزار و سیصد سال است دارد از ما اشک می کشد. هنوز که هنوزه تشنگی اش برطرف نشده. زیاد موعظه نکنم بروم نقطه سر سطر. شکی ندارم همه ی شما کشور مراکش را خوب می شناسید؟ از کشور های مسلمان است که این بلال اذان گوی پیغمبر ما مال همانجا ست. از این کشور مسلمان تر من کشوری سراغ ندارم. دیشب داشتم  ولگردی می کردم! آخ ببخشید اشتباه شد وبگردی این تخم لق را شما کاشتید از بس گفتید ولگردی ولگردی این کلمه هم افتاد توی دهانم. بازم مثل اسلام عزیز دارم حاشیه می روم. آره داشتم وبگردی می کردم ویدئو کلیپی را دیدم بسیار زیبا که می خواهم با شما به اشتراک بگذارم. سئوال من از اسلامیست های وطنی این است آخر چرا ما اسلامی تر از این مراکش مسلمان هستیم؟ که در روز روشن توی یک مرکز خرید بزرگ و قشنگ، زنان و مردان پیر و جوان و کودک بدون حجاب اسلامی با لذتی وصف ناشندنی در طبقات مختلف این مرکز خرید همه با هم در حال رقص و پایکوبی اند.اما در کشور ما که اصلا ربطی هم به اسلام نداشت، بیچاره دختران و پسران ما باید هر روز مورد تحقیر و توهین این گشت و آن ستاد "امربه معروف و نهی ازمنکر" یا هزار ستاد کوفت و زهرمار دیگرمورد بازجویی وضرب و شتم قرارگیرند!.
لابد: اسلام ما اسلام ترین اسلام ها ست!.
با هم به تما شای این فیلم کوتاه رقص و آواز مسلمانان مراکشی بنشینیم.روی نوشته ی یوتوپ ماوس تان را فشار دهید پس از کمی تحمل بعداز آگهی اول و ادامه.http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=pO7M-RODp2o#!
هشدر خان آلمان www.aoja.blogspot.com

۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

«چاوزها! حاکمان باریناس»



«چاوزها! حاکمان باریناس»

ه . لیله کوهی


این عادت به فضولی در سایت ها باز کار دستم داد. امشب به گنجینه ی ذخایر ِ آرشیو ِ  نمی دانم؟ کدام سایت به این مطلب ترجمه شده ی خانم گلناز غبرایی دست پیدا کردم. که با حال و هوای امروز ما نزدیکی دارد. از آنجا که «برادر چاوز» به لقاء الله پیوستند و عمرشان را به شما دادند و حاج «خانم چاوز»، مادر آنمرحوم سر بروی شانه ی «برادر محمود احمدی نژاد» گذاشته اند و اینگونه که در عکس مشاهده می کنید زار وُ زار گریه می کنند که دل مرغان مرداب انزلی هم برایشان کباب است. گفتم بدنیست این مطلب را که هر چند زمانی از آن گذشته

۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

دهه زجر و توی دهنش


تو دهنی به جشنواره فیلم فجر!


ه . لیله کوهی

جشنواره فجر یا بهتر بگویم جشنواره زجر!
هیاهوی بسیار برای هیچ، یا اگر کلاه را قاضی کنیم های هوی فراوان برای اندک! جان مادرتان شما قضاوت کنید با داشتن این وزیر، (سید محمد حسینی) بالای سر  وزارت ارشاد وهنر  با داشتن این مدیر(جواد شمقدری) بالای سر خانه ی سینما با داشتن این خانم، (فاطمه رهبر) بالای سر کیمسیون فرهنگی مجلس مگر می شود جز سینمای  (فرج الله سلحشور) را سامان داد؟ بگمان من نه! به دستهای بریده ی حضرت عباس قسم نه! بهتر است عطای این

۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه

فروغ فرخزاد و نگاه شهلا شفیق به او



عمر کوتاه و عاشقی بلند بالای فروغ فرخزاد


 شهلا شفیق:


*شهلا شفیق، نویسنده و پژوهشگر مقیم فرانسه است.

«برگرفته از بی بی سی فارسی»

زندگی فروغ فرخزاد بسیار کوتاه بود اما شعر او امروز با شکوفائی بیشتری به حیات خود ادامه می دهد. نسل های متفاوت، از هر دسته و گروه اجتماعی، در شعر او حس ها و حساسیت های عمیق خود را باز می یابند.

شگفت نیست که اینهمه، در سرزمین ما، در شعر زنی که فروغ است رخ می دهد. چرا که زن بودن به جست وجوی عاشقانه فروغ، تنش وعمق می بخشد و حس و شعورش را پالایش می دهد تا مرزهای جنسیتی را هم

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

مهر اقدس گلناز غبرایی



مهر اقدس

گلناز غبرایی:

یکشنبه 10فوریه 2013

مهر اقدس را که شناختم پنجاه سالی داشت. کمی بیشتر یا کمتر. از آثار پیری خطی در میان ابرو بیش از همه تو چشم می زد. بعدها عمیق تر هم شد. همان خطی که باعث می شد دوستانم او را آدمی اخمو و بد اخلاق بدانند و از نزدیکیش  پرهیز کنند. در خانه هم راستش می گفتند اعصابش خراب است بانو می گفت « آسمانی حالت» . و دیگران به پچ پچ می گفتند بعد از مرگ شوهر دومش این طور شده، هر چند من چیزی نمی دیدم. او را همیشه در همان حال دیده بودم که  صبح از جا برخیزدـ اولین کسی بودم که می دیدمش ـ کمی از هوای گرم و سرد و

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

آقا مجتبی، مهدی هاشمی و احمدی نژاد، جلوه های یک نسل چرکین



آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين

شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۹ فوريه ۲۰۱۳

رضا علامه زاده
برگرفته از سایت عصرنو

عکس را هم از اختر قاسمی کش رفتم.

سیدعلی خامنه‌اى كه منبر خلافت اسلامى‌اش را بر چركين‌ترين رفتار ذوب‌شدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابان‌هاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهم‌طلبانِ قدرتِ بى‌حد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بى‌اخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.

آن دوره گذشته است كه وقتى بى‌اخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنى‌صدر

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

22 ی بهمن 32 سال پیش


22 ی بهمن!

ه . لیله کوهی


کوتاه ترین پیام بمناسبت سالروز«فرخنده ی!»22ی بهمن


هتل های اوین را در سراسر ایران مجانی می کنیم!
همۀ شما ملت را برای استراحت به آنجا می فرستیم!
شلاق را مجانی می کنیم!
تا پس از استراحت، در حمام بخار هتل، مشت مالتان بدهیم!
آب را مجانی می کنیم!
آنقدر  بنوشید تا از تشنگی هلاک نشوید!
باد را مجانی می کنیم!
باد که مجانی شد. تبدیل به طوفان می شود و بنیاد همه را زیرو رو می کند!
خاک را مجانی می کنیم!
تا پس از استراحت کافی در هتل اوین به آنجا بروید و تا ابد زیر خاک مجانی بخوابید!
آتش را مجانی می کنیم!
تا باقیمانده ی دار و ندارتان را به آتش بکشیم!

خداوند انشاء الله همه ی ما را آدم بکند روح الله موسوی خمینی

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

جواد طالعی: یاد نوشته های یک انقلاب





يادنوشته‌های يک انقلاب، اعتصاب مطبوعات:

 نقش بختيار و خمينی و ماجرای يک دسيسه خيانت‌بار،


 جواد طالعی:



 خلاف ادعای مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آيت‌الله خمينی، نه در راه‌اندازی اعتصاب مطبوعات نقشی داشت، نه در تداوم آن و نه در پايان بخشيدن به آن. حتی تلاش‌های سخاوتمندانه او برای خريدن اعتصابيون بی‌ثمر مانده بود. به عنوان شاهدی از درون، شهادت می‌دهم که حد متوسط آگاهی اعضای خانواده مطبوعات آن زمان، از نويسنده گرفته تا کارمند و کارگر، فراتر از آن بود که سرنوشت خود را به دست کسی بسپارند که هنوز نمی‌شناختند

تبليغات خبرنامه گويا

advertisement@gooya.com



ويژه خبرنامه گويا

دکتر شاپور بختيار در مذاکره با اعضای هيئت مديره سنديکای نويسندگان و خبرنگاران ايران: ”درباره

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

یادی از اسماعیل فصیح سعید دهقان





یادی از اسماعیل فصیح و دستمریزادی به سعید کمالی دهقان




گفت‌وگو با اسماعیل فصیح
سه شنبه, ۲۸ فروردین ۱۳۸۶
سعید کمالی دهقان؛ روزنامه اعتماد



بخش اول – جشن بیکران

وقتی قرار شد چند روزی در بیمارستان از اسماعیل فصیح مراقبت کنم، فکرش را هم نمی‌کردم که چیزهایی بشنوم از زبان خودش که سال‌های سال است خیلی‌ها منتظر شنیدن‌اش هستند: ناگفته‌های اسماعیل فصیح از زندگی و آثارش. به همین دلیل با آن که نه بیمارستان مکان مناسبی بود برای گفت‌وگو و نه حال جسمی و روحی فصیح آن قدر مناسب که صحبت کند، وقتی خودش شروع کرد به تعریف کردن خاطرات‌اش اجازه گرفتم تا آن‌ها را یادداشت کنم.

اسماعیل فصیح حالا بیش از یک هفته است که بر اثر سکته مغزی در بیمارستان فوق تخصصی

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

رفت و برگشت «بهشت و جهنم» از نگاه یک عکس!



بهشت و جهنم



ه . لیله کوهی


این عکس رو من از  سایت گویا نیوز از قسمت دیدنی ها کِش رفتم زیرش نوشته بود. بدون شرح!
معنی بدون شرح یعنی هرکسی تفسیرخودشو داره.
حالا من میگم. اون خانوم تازه داره وارد بهشت میشه و این خانوم چون از آب حوض کوثر و شیر و عسل در جوی های روان و قلمانان ورزیده و ریش و پشم و صدای اذان و  قرآن حالش بهم خورده، تصمیم گرفت برگرده بره جهنم.
 چونکه شنیده درجهنم، از شیر و عسل خبری نیست ازحوری و قلمان هم چیزی دیده نمیشه. اما تا بخواهی حوری و قلمان خودمانی به وفور پیدا میشه ساز و آواز بجای اذان و قران و چون انتخاب آزاد بود. این خانوم اینو انتخاب کرد و اون خانوم اونو.
 شما هم آزادید انتخاب کنید. البته نا گفته نماند اینجا فقط ساز و آواز نیست ها!
 بلکه آتش و  عذاب الیم و عقرب جراره و مار غاشیه  وهفت طبقه ی جهنم مثل، سقر، سعیر، لظی، هاویه، خطمه، سکران، سجین،  و سرآخر چاه ویل. هر طبقه را برای کسانی با ابعادجرمشان که همان گناه باشد. ساخته اند. آخرین و بد ترین همان چاه ویل است.
آنجا مال کسانی است که بدعت گذارند. حالا چی شد که این خانوم صدای قران و شیر و عسل وآب کوثرو قلمانهای ناب بهشتی را به این همه عذاب الیم ترجیح داد؟ من نمی دانم خودتان بروید بپرسید.؟!. البته از قدیم گفته اند. پناه بردن از عقرب جرار به مار غاشیه. 
فکر می کنم حکایت این خانوم باشه!
والسلام علی من اتبع الهدای
            هشدرخان آلمان www.aoja.blogspot.com   

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

از شعر های تازه شمس لنگرودی


ازکتاب منتشر نشده صبح آفتابی تان بخیر گرگ برفی



شمس لنگرودی



بگذار سنگی را ببوسم
که دیگر سنگ ها را سوئی زد
تا خون لورکا
برسینه ی او بریزد.

بگذار لیموئی را ببوسم
که رفت و در ترانه ی لورکا نامش را نوشت.

بگذار جلیقه ی نازکی را ببوسم
که گمان می کرد
برسینه ی گرمش ضد گوله ئی خواهد شد.

اما ماه ماه
تو چرا خیره خیره نگاه کردی و چیزی نگفتی
آسمان را برای چه روشنی بخشیدی
تا گلوله سربازها سینه ی او را بهتر ببیند
و حالا آمدی
در آسمان گل آلوده ی تهران و چه را می جوئی!

برو ماه ماه
برو که پشیمانی سودی ندارد
برو، بر دو زانو بنشین، زاری کن
برو، تاریکی بهتر
ازنوری که اتاق فرانکو را روشن می کند.
www.aoja.blogspot.com


۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

مصر جنگ تازه آغاز شده «دی سایت»


جنگ تازه آغاز شده


با این که اخوان المسلمین در رفراندم قانون اساسی برنده شده،
اپوزیسیون مصر از همیشه قویتر است.
میشائیل تومان  دی سایت 27 دسامبر 2012

برگردان: گلناز غبرایی

از قرار مصر از دست رفته است: یک قانون اساسی مستبدانه، یک رئیس جمهور مسلمان، اخوان المسلمینی تشنه ی قدرت و چندین مسیحی ترسان و گوشه گیر. انقلاب مصر شکست خورده. ممکن است شما هم این طور فکر کنید؟
اپوزیسیون مصر اما از این قضاوت سریع بسیار آزرده خواهد شد. آن ها که روبروی قصر ریاست جمهوری چادر به پا کرده اند، روی دیوارها با رنگهای

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

عید ارمنی ها 2013



آغاز سال نو میلادی 2013 به همۀ صلیبیان جهان
خوش باد
و به شما، دگر دینداران و بی دینان نیز

ه . لیله کوهی

کارت 2013  کار ِتازۀ نازنین جواهری گرافیست مقیم بلژیک




چند سالی ست قبل از شروع آتش بازی و تحویل سال نو پای کامپیوتر با شما به درد و دل می‌نشینم و برایتان آرزو های خوب‌تر ازخوب می‌کنم
حالا هم چند ساعتی به آغاز سال 2013 میلادی باقی نمانده، بالای سرم در اتاق نشیمن همگی سخت گرم گفتگواند و من از فرصت شلوغی و نبودن یک نفر در میان چند ده نفر، راحت می‌توانم گم شوم که شدم و به خلوتکده ام آمده‌ام تا با شما به گفتگو بنشینم
قرار بود چند روز قبل از آغاز سال جدید میلادی بنا به پیشگویی، مایایی ها دنیا از نور و گرما بی بهره می شد و می رفت تا به نابودی مطلق می‌رسید. در ایران خودمان هم بعضی‌ها دست بکار شده بودند چراغ قوه و باطری و مواد خوراکی تهیه کرده بودند در آمریکا فروشنده گان لباس گرم و کیسه خواب از طریق اینترنت همه ی ذخیره های وسایل مانده در انبار ها را فروخته بودند تا شاید مردمان ساده اندیش چند روزی بیشتر زنده بمانند. اما چنین نشد، زمین به گردش خود همچنان ادامه می‌دهد و ما نیز برای نابودی آن تلاش می‌کنیم تنها تعداد اندکی در جهان به این معضل هشدار می‌دهند اما گوش شنوایی برای شنیدن و دست یاری دهنده ای برای یارایی وجود ندارد و جهان می‌رود بدست انسان‌های ثروت اندوز نابود شود
چند شب پیش پیغامی با این مضمون قشنگ دریافت کردم که می گفت: اینترنت ایران بما صبر، استقامت و سماجت بخشید . این جمله حکایت زندگی ماست در تکرار نو، شدن سالهای میلادی در کنار صلیبیان و سماجت من، در تکرار آرزوی های خوب‌ برای شمایان
شاد باشید، سرخوش و آفتابی، برایتان سبد سبد مهربانی آرزو می‌کنم و می‌روم پیاله ی اولم را بیاد همه ی شما عزیزان بنوشم

هشدرخان آلمانwww.aoja.blogspot.com

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

افق و آقای دهقانپور و تروریست معروف



چرا آقای دهقانپور مهره ی اصلی ترورهای اروپا رابه جای

 کارشناس مسائل اتمی می نشاند


ه . لیله کوهی



چند شب پیش طبق معمول برنامه «افق» تلویزیون آمریکا را تماشا می کردمبرنامه ای که مدت هاست دنبال می کنم. برخورد حرفه ای و خونسرد آقای دهقانپور را می پسندم و گمان می کنم که مهمانانش را با دقت و مسئولیت انتخاب می کند، به آنان فرصت صحبت می دهد، بی موقع نمی پرد وسط حرفشان و شعارهم نمی دهد. برنامه او و آقای فلاحتی صدای امریکا را در ماه های گذشته دوباره قابل دیدن کرده است.
ولی آن شب با دیدن چهره حسین موسویان سفیر پیشین رژیم جمهوری اسلامی در آلمان بر 

برای حسن غبرایی به کجا چنین شتابان



به کجا چنین شتابان ؟


ه . لیله کوهی


از ساعتی که خبر رفتن حسن را شنیدم تا به امروز مدام خودم را ملامت کردم که چرا! ولو دو خط چیزی برایش ننوشتم. آخر نا سلامتی من هم با او دوست بودم و حق دوستی اش برگردنم بودیکشنبه ها روز آزاد ما اگر مهمانی و مهمان بازی درکار نباشد، فرصت خوبی است برای خواندن.
مطلب رضاخیری، برای حسن را در همین یکشنبه ی آزاد خواندم. می‌بینم چه خوب که ننوشتم! چون آنچه که می نوشتم می‌رفت در حاشیه‌ای جا خوش کند. و چیز بی رنگی از کار در آید.
تصویر های ماهرانه ی رضا مثل نقاشی ِ نقاشان کلاسیک را می ماند که گوشه به گوشه ی آن خانه و آدم‌های خانه را نقاشی کرده باشد یا سینما گری کهنه کار لحظات را برایمان مستند کرده و از پس سالها، امروز با گوشه‌ها و زوایایش به نمایش گذاشته باشد. شکی نیست اگر خودم را می‌کشتم نمی‌توانستم چنین تصویر روشنی از او و حواشی زندگی او به نمایش بگذارم.
من حسن را جور دیگری می‌دیدم جدا از آن همه تصویر سازی های رضا از کوچه های باریک بچه گی هایم که از کوزه گر و کوزه فروش، گز ساز و سنگکی و نعلبند و رنده کشی اُسه لطف اله و رنگین کمان خوش آب و رنگ بساط رودباری، ذغالی و سلمانی و خیاطی و قمارخانه ی روبروی همان اتاق معروف که با چند پله از سطح خیابان بلند تر بود و شبها چراغ های رنگی داخل حیاط قمار خانه رنگ های الوانش را به سنگ فرش کوچه می پاشید همه با هم و یکجا بچگی ها و نوجوانی مرا و او را و حسن را در بر می‌گرفت.
اما رفاقت من با حسن برمی‌گردد به دوره کوتاه چند ساله و این دوره ی کوتاه در کنار،علی خوش نویس گروه با هاشم و هادی و حسین پسر اُسه لطف اله و امیر درغروبهای گشت زنی در کوچه پس کوچه های شهر و سر آخر روی تخت آذر اُنسر محله،  خوردن نان داغ و لوبیا با پیاز و پچ‌پچ‌ کردن های معنی دار آنروز و بی‌معنی امروز در صورت و چشم‌های حسن همان تصویر رضا را می‌دیدم که چشم‌های معصوم اما تیز و نافذش رفاقت را معنی دار می‌کرد. یادش گرامی حیف که زود پر کشید.
در پایان این نوشته کوتاه بیاد حسن غبرایی نوشته ی رضا خیری را اضافه می‌کنم تا آن‌هایی که نوشته ی رضا را نخوانده‌اند خوانده باشند رضاجان دستمریزاد



قسمت پانزدهم - اتاق چوبی


von Reza Kheyri, Freitag, 14. Dezember 2012 um 13:27 ·
 
اتاق چوبی در نیم طبقه دوم قرار داشت. در کنج شمال غربی حیاط و دیوار به دیوارمطب مسنّن دندانساز . اتاق دراز بود با عرضی تنگ، حدود دومتر و طولی حدود پنج متر  
 
------
ضلع غربی اتاق به کوچه کوزه فروشان ،مشرف می شد. ضلع شرقی آن به ایوان زیر شیروانی که در گوشه ای ازآن قوطی بزرگ چوبی انبار برنج خانواده قرار داشت .سرتاسر دیواره غربی اتاق را پنجره های مشبک چوبی پوشش می داد. پنجرهایی که حول چهار لولا می چرخیدند.دردیواره شمالی اتاق،قسمتی که آجری و گچی بودطاقچه ای  فراخ  تعبیه شده بود که آن را  به کتابخانه تبدیل کرده بودند. این کار گویا به سفارش و پی گیری هادی و مهدی انجام شده بود. طاقچه را طبقه بندی و چارچوب سازی  كرده و دولنگه در چوبی برای آن ساخته بودند . طاقچه شده بود کتابخانه . داخل کتابخانه ، لبالب پُر بود از انواع کتاب های داستانی ، رمان و نوول از انتشاراتی

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه


بر برج و باروی تهران

دی سایت 6 دسامبر 2012

نویسنده: یان روس

برگردان: گلناز غبرایی

آن هایی که این روزها به تهران می روند، حس می کنند پا به آلمان شرقی در روزهای واپسین گذاشته اند. اما مخالفین هم مثل آن جا در جنب وجوش هستند؟
تهران
نفر بعدی چه کسی می تواند باشد؟ متولی مقبره با افتخار دفتر یادبود مهمانان مخصوص را ورق می زند. رهبر جنبش آزادیبخش فلسطین یاسرعرفات، دیکتاتو روسیه ی سفید لوکاچنکو، رئیس جمهور چپ گرای ونزوئلا چاوز و رهبر حزب الله لبنان حسن نصر الله. همه به زیارت این مقبره آمدند، مقبره ی عظیم و پس از بیست سال هنوز ناتمام آیت الله خمینی، پایه گذار جمهوری اسلامی ایران. ده ملیون نفر برای خاکسپاری رهبر انقلاب آمده بودند، شاید بزرگترین گرد هم آیی در

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

نسرین ستوده حقوقدانی که در چنگال بی عدالتی گرفتاراست



نسرین ستوده، حقوقدان و عدالتخواهی که در چنگال(عدالت اسلامی!) گرفتار است


ه . لیله کوهی

جرم نسرین ستوده حقوقدان و فعال حقوق بشر؟ دفاع از نوجوانانی که هنوز به سن قانونی نرسیده‌اند اما در انتظار اجرای حکم اعدام اند. دفاع از روزنامه نگاران معترض به سانسور اسلامی. دفاع از زنانی که در چنگال بی‌عدالتی مرد سالاران جمهوری اسلامی گرفتارند. دفاع از همه ی حقوق انسانی مردم ایران
در زندان است و به همه ی ( عدالت اسلامی!) نه می‌گوید
زنده باد نسرین ستوده
نابود باد( عدالت اسلامی!)

خطرناک است نسرین ستوده

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه



پیشگفتار خالد حسینی برکتاب سنگ صبور، اثر عتیق رحیمی


برگردان: گلناز غبرایی

یکی از دردناک ترین مشخصات جامعه ی افغانستان فشار بی رحمانه برزنان است. زنان افغان سال هاست برای حقوق اولیه ی خود می جنگند، مدت‌ها پیش از آن که طالبان به زندگی این کشور قدم بگذارد. از چند شهر بزرگ که بگذریم، همه جا دست آهنین پدر سالاری برجامعه حکمفرما است. قوانین خشک قبیله‌ای حق کار، آموزش، خدمات درمانی لازم وحریم آزاد خصوصی را از زنان سلب کرده. قوانینی که در سی سال گذشته به دلیل جنگ، آوارگی و هرج و مرج شدیدتر هم شده، هرچند در سالهای اخیر اینجا و آنجا رد پای تغییر را می‌شود دید، باز هم بسیاری از زنان زیر - سلطه ی سنت‌های سخت و ابدی قبایل رنج می‌کشند و نمی‌توانند به شکلی موثر در زندگی
اجتماعی شرکت کنند. زن افغان مدتی طولانی چهره وصدایی نداشت