۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

افق و آقای دهقانپور و تروریست معروف



چرا آقای دهقانپور مهره ی اصلی ترورهای اروپا رابه جای

 کارشناس مسائل اتمی می نشاند


ه . لیله کوهی



چند شب پیش طبق معمول برنامه «افق» تلویزیون آمریکا را تماشا می کردمبرنامه ای که مدت هاست دنبال می کنم. برخورد حرفه ای و خونسرد آقای دهقانپور را می پسندم و گمان می کنم که مهمانانش را با دقت و مسئولیت انتخاب می کند، به آنان فرصت صحبت می دهد، بی موقع نمی پرد وسط حرفشان و شعارهم نمی دهد. برنامه او و آقای فلاحتی صدای امریکا را در ماه های گذشته دوباره قابل دیدن کرده است.
ولی آن شب با دیدن چهره حسین موسویان سفیر پیشین رژیم جمهوری اسلامی در آلمان بر 

برای حسن غبرایی به کجا چنین شتابان



به کجا چنین شتابان ؟


ه . لیله کوهی


از ساعتی که خبر رفتن حسن را شنیدم تا به امروز مدام خودم را ملامت کردم که چرا! ولو دو خط چیزی برایش ننوشتم. آخر نا سلامتی من هم با او دوست بودم و حق دوستی اش برگردنم بودیکشنبه ها روز آزاد ما اگر مهمانی و مهمان بازی درکار نباشد، فرصت خوبی است برای خواندن.
مطلب رضاخیری، برای حسن را در همین یکشنبه ی آزاد خواندم. می‌بینم چه خوب که ننوشتم! چون آنچه که می نوشتم می‌رفت در حاشیه‌ای جا خوش کند. و چیز بی رنگی از کار در آید.
تصویر های ماهرانه ی رضا مثل نقاشی ِ نقاشان کلاسیک را می ماند که گوشه به گوشه ی آن خانه و آدم‌های خانه را نقاشی کرده باشد یا سینما گری کهنه کار لحظات را برایمان مستند کرده و از پس سالها، امروز با گوشه‌ها و زوایایش به نمایش گذاشته باشد. شکی نیست اگر خودم را می‌کشتم نمی‌توانستم چنین تصویر روشنی از او و حواشی زندگی او به نمایش بگذارم.
من حسن را جور دیگری می‌دیدم جدا از آن همه تصویر سازی های رضا از کوچه های باریک بچه گی هایم که از کوزه گر و کوزه فروش، گز ساز و سنگکی و نعلبند و رنده کشی اُسه لطف اله و رنگین کمان خوش آب و رنگ بساط رودباری، ذغالی و سلمانی و خیاطی و قمارخانه ی روبروی همان اتاق معروف که با چند پله از سطح خیابان بلند تر بود و شبها چراغ های رنگی داخل حیاط قمار خانه رنگ های الوانش را به سنگ فرش کوچه می پاشید همه با هم و یکجا بچگی ها و نوجوانی مرا و او را و حسن را در بر می‌گرفت.
اما رفاقت من با حسن برمی‌گردد به دوره کوتاه چند ساله و این دوره ی کوتاه در کنار،علی خوش نویس گروه با هاشم و هادی و حسین پسر اُسه لطف اله و امیر درغروبهای گشت زنی در کوچه پس کوچه های شهر و سر آخر روی تخت آذر اُنسر محله،  خوردن نان داغ و لوبیا با پیاز و پچ‌پچ‌ کردن های معنی دار آنروز و بی‌معنی امروز در صورت و چشم‌های حسن همان تصویر رضا را می‌دیدم که چشم‌های معصوم اما تیز و نافذش رفاقت را معنی دار می‌کرد. یادش گرامی حیف که زود پر کشید.
در پایان این نوشته کوتاه بیاد حسن غبرایی نوشته ی رضا خیری را اضافه می‌کنم تا آن‌هایی که نوشته ی رضا را نخوانده‌اند خوانده باشند رضاجان دستمریزاد



قسمت پانزدهم - اتاق چوبی


von Reza Kheyri, Freitag, 14. Dezember 2012 um 13:27 ·
 
اتاق چوبی در نیم طبقه دوم قرار داشت. در کنج شمال غربی حیاط و دیوار به دیوارمطب مسنّن دندانساز . اتاق دراز بود با عرضی تنگ، حدود دومتر و طولی حدود پنج متر  
 
------
ضلع غربی اتاق به کوچه کوزه فروشان ،مشرف می شد. ضلع شرقی آن به ایوان زیر شیروانی که در گوشه ای ازآن قوطی بزرگ چوبی انبار برنج خانواده قرار داشت .سرتاسر دیواره غربی اتاق را پنجره های مشبک چوبی پوشش می داد. پنجرهایی که حول چهار لولا می چرخیدند.دردیواره شمالی اتاق،قسمتی که آجری و گچی بودطاقچه ای  فراخ  تعبیه شده بود که آن را  به کتابخانه تبدیل کرده بودند. این کار گویا به سفارش و پی گیری هادی و مهدی انجام شده بود. طاقچه را طبقه بندی و چارچوب سازی  كرده و دولنگه در چوبی برای آن ساخته بودند . طاقچه شده بود کتابخانه . داخل کتابخانه ، لبالب پُر بود از انواع کتاب های داستانی ، رمان و نوول از انتشاراتی

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه


بر برج و باروی تهران

دی سایت 6 دسامبر 2012

نویسنده: یان روس

برگردان: گلناز غبرایی

آن هایی که این روزها به تهران می روند، حس می کنند پا به آلمان شرقی در روزهای واپسین گذاشته اند. اما مخالفین هم مثل آن جا در جنب وجوش هستند؟
تهران
نفر بعدی چه کسی می تواند باشد؟ متولی مقبره با افتخار دفتر یادبود مهمانان مخصوص را ورق می زند. رهبر جنبش آزادیبخش فلسطین یاسرعرفات، دیکتاتو روسیه ی سفید لوکاچنکو، رئیس جمهور چپ گرای ونزوئلا چاوز و رهبر حزب الله لبنان حسن نصر الله. همه به زیارت این مقبره آمدند، مقبره ی عظیم و پس از بیست سال هنوز ناتمام آیت الله خمینی، پایه گذار جمهوری اسلامی ایران. ده ملیون نفر برای خاکسپاری رهبر انقلاب آمده بودند، شاید بزرگترین گرد هم آیی در

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

نسرین ستوده حقوقدانی که در چنگال بی عدالتی گرفتاراست



نسرین ستوده، حقوقدان و عدالتخواهی که در چنگال(عدالت اسلامی!) گرفتار است


ه . لیله کوهی

جرم نسرین ستوده حقوقدان و فعال حقوق بشر؟ دفاع از نوجوانانی که هنوز به سن قانونی نرسیده‌اند اما در انتظار اجرای حکم اعدام اند. دفاع از روزنامه نگاران معترض به سانسور اسلامی. دفاع از زنانی که در چنگال بی‌عدالتی مرد سالاران جمهوری اسلامی گرفتارند. دفاع از همه ی حقوق انسانی مردم ایران
در زندان است و به همه ی ( عدالت اسلامی!) نه می‌گوید
زنده باد نسرین ستوده
نابود باد( عدالت اسلامی!)

خطرناک است نسرین ستوده

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه



پیشگفتار خالد حسینی برکتاب سنگ صبور، اثر عتیق رحیمی


برگردان: گلناز غبرایی

یکی از دردناک ترین مشخصات جامعه ی افغانستان فشار بی رحمانه برزنان است. زنان افغان سال هاست برای حقوق اولیه ی خود می جنگند، مدت‌ها پیش از آن که طالبان به زندگی این کشور قدم بگذارد. از چند شهر بزرگ که بگذریم، همه جا دست آهنین پدر سالاری برجامعه حکمفرما است. قوانین خشک قبیله‌ای حق کار، آموزش، خدمات درمانی لازم وحریم آزاد خصوصی را از زنان سلب کرده. قوانینی که در سی سال گذشته به دلیل جنگ، آوارگی و هرج و مرج شدیدتر هم شده، هرچند در سالهای اخیر اینجا و آنجا رد پای تغییر را می‌شود دید، باز هم بسیاری از زنان زیر - سلطه ی سنت‌های سخت و ابدی قبایل رنج می‌کشند و نمی‌توانند به شکلی موثر در زندگی
اجتماعی شرکت کنند. زن افغان مدتی طولانی چهره وصدایی نداشت

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

عالم خانم، عبور از یک روز تبعید


عالم خانم


گلناز غبرایی


از کنارم می گذرد. نمی دانم چرا فکر می کنم آشناست. شاید فرم برگشته و ناراضی لب هایش یا طرز راه رفتن و نگاه کردنش به جلو. چند لحظه می گذرد تا مطمئن  شوم که حتما ًخودش است. چه خوب که زودتر نفهمیدم وگرنه حالتم تغییر می کرد و او هم سربر می گرداند. شاید سر تکان میداد و یا شروع می کرد به سوال جواب. این یکی که دیگر افتضاح می شد. شاید او هم مرا شناخت و در ذهنش همه ی این احتمالات را بررسی کرد و بعد تصمیم گرفت پایش را تند تر کند. یعنی او هم گذشته را به اندازه ی من دوست ندارد؟ یا شاید بیشتر، من لااقل از گذشته فاصله گرفته ام. او که وسط آن گیر کرده. قیافه اش چه بد شده بود. پیشترها هم چیز خاصی نبود. ولی جوان بود و شاداب . موهای جلو را کلنلی کوتاه می کرد وپشتش را بلند می گذاشت. همان مدلی که من و شوهرم  توافق کردیم بشدت از آن بدمان بیاید. همیشه پیژامه به پا داشت و هر وقت به ناچار در آپارتمانش را می زدیم تا چشمش به شوهرم می افتاد چادرنمازرا می کشید

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

الاعجاز العلمی فی الذبح الاسلامی من شاهین النجفی!


الا عجاز العلمی فی الذبح الاسلامی
من شاهین النجفی!


ه . لیله کوهی

ما اگر گربه رو دم حجله می کشتیم ( سلمان رُشتی) رو میگم، حالا دیگه این یه الف بچه "شاهین نجفی" پُر رو نمی شد برای (آقا نقی ع) رب خوانی بکنه.
خوشبختانه همگی آیات عظام به رهبری حضرت آیت الله (مکارم) در مورد قتل  این نیم وجب بچه، توافق دارند و حکم قتل او را داده اند. قرار شد برای افتتاح  مسجد بزرگ مسلمانان شهر کلن، برادران مسلمان حزب الله لبنان به اتفاق برادران بسیج خودمان، شاهین نجفی انزلیچی را کت بسته کنار آن مسجد تازه ساخته شده  در برابر دیدگاه خداوند تبارک التعالی  با قمه ی (مرتضا علی )گوش تا گوش سرش را ببرند. تا درس عبرتی برای دیگر رب خوانان بشود.
کار زشت ضد اسلامی این رب خوان انزلیچی آنقدر تحریک کننده بود. که تعدادی نویسنده درایران و باقیمانده حزب توده (راه توده)  به غیرت اسلامی شان برخورد. و آنها هم فتوا دادند او را سر ببرید.
 برای دنباله ی ماجرا  مقالۀ با ارزش آقای مهدی خلجی را بخوانید.
هشدرخان آلمان 



قلمرو عمومی از آن همگان است

  مهدی خلجی | 2012-06-10 ,17:33
بیانیه‌ عبدالکریم سروش، روشنفکرِ نام‌دار دینی، درباره ترانه‌ اخیر شاهین نجفی و فتواهای ارتداد و تکفیر و قتل، از نگرانی عمیقی پرده برمی‌دارد. جامعه‌ ایران از تنفر متراکم شده است؛ به سبب

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

از شاهین ِ بندر انزلی تا نجف ِ اما نقی!



از شاهین ِ بندر انزلی تا نجف ِ امام نقی! 



ه . لیله کوهی 


ما مردم ایران هروقت می خواستیم دعوایی را تمام کنیم به حضرت عباس قسم می خوردیم.
تازه امام هم نبود و در حواشی قرار داشت. ولی چون دو دست را نداشت و با دندان مشک آب حمل
می کرد. ما به او از نقی بیشتر قسم می خوردیم. حالا من هم به حضرت عباس قسم می خورم. ما شمالی ها از اول هم زیاد با این مذهب و دین سر سازگاری نداشتیم، وقتی اعراب به ایران تشریف فرما شدند، چندین قرن نتونستن به شمال بیان در همون بلندی های البرز ترتیب شون داده می شد. می گویید، حرفم درست نیست برین به ارتفاعات البرز سری بزنید ببینید چقدر نقی زاده دفن شدن. تا اواخر دوره ی قاجار کلاهخُود و زره و شمشیرشان بیرون مقبره آویزان بود ولی به علت رطوبت زیاد هوای شمال زنگ زد و از بین رفت. وگرنه بهترین مدرک برای اثبات حرفهام بود.
در شمال اونها که می خواستن برن دنبال مذهب، زرتشتی می شدند. شمال، پر بود از آتشکده. اما هزار و دویست سیصد سال قبل این دین، زورچپان اومد جاش نشست. وحاضر نیست کسی بهش بگه بالای چشمش ابروست. تازه یک محمد و یک عیسی و یک موسی که ندارند. بلکه سیصد چهارصد نقی و تقی و مهدی دارند، تا بیای بگی فلان دوغ ِ نقی ماست شده، فتوا صادر میشه شاهین رو سرببرید.
زیاد پر حرفی نکنم برم سر اصل مطلب شما قضاوت کنید شاهین نجفی یا اعلم الهدی امام جمعه مشهد کدام دین ستیز اند؟ این مطلب ِدو سال ِقبل را بخوانید.
این هم لینک نقی خوانی شاهین برای شما که می خواهید نمره بدهید.

کوبیده و برگ سفارشی از بهشت!

شام عالی از بهترین رستوران بهشت در منزل مقام معظم رهبری!

ه . لیله کوهی

عجب است! چگونه می توان با مردم کشوری که هم دارای سابقۀ تاریخی هستند و هم پرچم دار انقلاب مشروطیت و دمکراسی در خاورمیانه برخوردی در حد ابلهان و مهجوران داشت.
این جمله را که می گویند: از ماست که برماست، یا خلایق هرچه لایق،را قبول ندارم.
باورکنید. سطح و حد ِمان این نبود و نیست که با ما در نهایت ابتذال برخورد شود.ما مردمی هستیم که در صد سال اخیر نام آورانی چون:

سید حسن تقی زاده، علی اکبر سیاسی، محمد علی جمالزاده، صادق هدایت، نیما یوشیج، احمد شاملو، عبید زاگانی، علی اکبر دهخدا، هادی خرسندی، احسان یارشاطر، شاهرخ مسکوب، نادر نادرپور، عبدالحسین نوشین، بهرام بیضایی، عارف قزوینی، ابوالحسن صبا، مصطفی مصباح زاده، صدرالدین الهی... را پرورده ایم.
دریغا با داشتن آن همه چهره حکامی چنین غالب شده و بلایی این چنین بر سرمان نازل شد.
حالا بشنوید حرف های «آیت الله علم الهدی»امام جمعه شهر بزرگ مشهد را.

شبی که جبرئیل برای آقا و مهمانانش از بهشت شام آورد.


علم الهدی: یک شب سرزده به منزل خامنه ای رفتم و چون آقا غذا تدارک ندیده بود، به همین علت! جبرئیل از بهشت شام برای ما آورد.

حضرت آیت الله علم الهدی امام جمعه مشهد نقل می کند. شبی بدون هماهنگی قبلی سرزده به منزل مقام معظم رهبری وارد شدیم.
ساعتی گذشت، دیدیم از شام خبری نیست حتی بوی غذا هم نمی آید کمی بی حوصله شده بودیم، با خود گفتم شاید آقا در نظر دارند به خاطر عدم هماهنگی قبلی، مارا تنبیه کنند و امشب را به ما گرسنگی بدهند. در همین افکار بودیم که دیدیم کسی، مرا صدا می زند رفتیم جلو، آقایی را با چهره ای نورانی و سینی غذایی در دست دیدم. گفت بفرمایید تناول کنید خوش بحال مهمان آقا. گفتم: چرا؟ گفت: حضرت جبرئیل این غذا را از بهشت آورده. خم شدم تا دستهای این مرد را ببوسم، دیدم به طرف آسمان حرکت کرد.
منابع: ایران تریبون و بسیاری از سایت های داخلی.

شوخی نیست، عین واقعیت است.  گفتار این آیت الله در نماز جمعه مشهد بود.
آخر ببینید برسر ما چه آورده اند. چرا باید زیر منبر این گونه آدم های پدر سوخته نشست و چرا باید به اینها امکان حکومت مداری داد تا با ما چنین کنند.
                                         ***
حالا کمی شوخی با چلوکبابی های بهشت.
قصابی «قلوه کن» معروف ترین قصابی در بهترین نقطه خیابان اصلی بهشت، اول خیابان خدا، ذبح اسلامی با مدیریت حضرت ابراهیم و پسران .
چلوکبابی «عسگری» با مدیریت امام حسن عسگری در بهترین نقطه خیابان نوح.
چلوکبابی «محمد باقر» نبش خیابان موسی تقاطع خیابان عیسی مسیح بنام چلوکبابی «باقرالعلوم».
چلوکبابی دیگری سمت چپ خیابان عیسی مسیح با مدیریت امام جعفر صادق بنام چلوکبابی «صادقیه». با هزارو دویست سال سابقه.
چلوکبابی »کاظمیه« اول خیابان محمد (ص) با مدیریت امام موسی کاظم و پسران  .
هرکدام از این چلوکبابی ها دربهترین و شیک ترین نقطه ی خیابانهای بهشت دایرند.
کبله یعقوب ما که قبلاً در لنگرود چلوکبابی داشت و غذا های خوشمزه با عرق تگری به مردم می داد حالا چند سالی است عمرشو به شما داده بخاطر همون عرق های تگری در جهنم کنار آتش دایمی حسابی برنزه شده .
چند شب قبل کبله یعقوب رو تو خواب دیدم می گفت سال قبل جبرئیل اومد جهنم گفت کبله یعقوب لباس بپوش بریم. از آقای جبرئیل پرسیدم کجا؟ گفت: برای یک ماموریت چند روزه تو  بهشت، گفتم: جون من راست میگی گفت: آره مگه شده من با کسی شوخی بکنم؟ گفتم نه واله گفت پس لباس بپوش بریم. منم سر ضرب لباس پوشیدم وُ آماده کنار حضرت ایستادم حضرت جبرئیل یک فوت محکمی به آتش سر راه مون کرد آتش خاموش شد و یک جاده عریض یخی باز شد وما هر کدام با کفش و چوب اسکی حرکت کردیم بطرف در بهشت وقتی وارد شدیم  بدون اینکه من بخوام این آیه بر زبانم جاری شد «تبارک الله أحسن الخالقین» چون اولین چیزی که دیدم دو حوری زیبای بهشتی لخت عور کنارم ظاهر شدند ولی این جبرئیل حسود نگذاشت. گفت اول باید این کبله یعقوب امتحانشو پس بده اگر خوب از آب در اومد جایزه اش یک هفته در بهشته موندنه. من از حضرت جبرئیل پرسیدم امتحان من چی هست؟ حضرت گفت: کار خیلی سختی نیست همون کار سابق توست آموزش چلوکبابی به دو سه امام و امام زاده  عرب، گفتم حضرت من هم یک شرط دارم. گفت شرط تو چیه؟ گفتم در صورت قبولی امتحان بجای یک هفته یکسال در بهشت بمونم حضرت کمی فکر کرد و گفت 9 ماه منم گفتم 11 ماه حضرت گفت نه حرف تو نه حرف من 10 ماه منم گفتم خیرشو ببینی باشه قبول با هم دست دادیم رفتیم بطرف چلوکبابی  حسن عسگری، تو راه حضرت جبرئیل گفت این چند امام و امام زاده عرب هزارو سیصد چهارصد ساله چلوکبابی دارن ولی هنوز بلد نیستن چلوکباب درست وُ حسابی به مردم بدن. منم دنبال کسی گشتم که قبلاً کارش چلوکبابی بود. آدرس تورو بمن دادن حالا این تو واین هم امتحان چلوکباب.
کبله یعقوب می گفت برای اینکه 10 ماه موندن توبهشت رو تضمین بکنم اول از همه یه بساط کباب ترش راه انداختم یه پرسشو دادم دست حضرت جبرئیل اولین لقمه رو گذاشت تو دهنش گفت کبله یعقوب تو امتحان قبول شدی بمون کارتو بکن شب ها هم برو با حوری ها صفاکن وقتی حضرت جبرئیل کباب ترش رو خورد ورفت. از شاگرد حسن عسگری پرسیدم اینجا یه چیکه عرق پیدا نمی شه ما بریزیم تو خندق بلا.؟ گفت واستا همین الان برات جور می کنم چندتا پاسدار اینجا هستن زیر میزی به رستورانها عرق می فروشند. همین حالا خبرش می کنم یه قلمانو صداش کرد وُ گفت یه گاز بده برو ممد نبودی ببینی رو پیداش کن بگو آب تو دستته بزار زمین یکی دو بُطر عرق خوب وطنی بیاره چلوکبابی حسن عسگری. نیم ساعت بعد ممد نبودی ببینی اومد با چند بطر عرق پاک دیس و عرق میکده و یکی دوبطر روسی منم گفتم وطنی بهتره میکده رو عشقه او نو بده یه هفته کار کبله یعقوب تموم شد جبرئیل دوباره اومد سراغش گفت کبله یعقوب کباب تو یه چیز دیگه ست  من میگم تو بیا یه چلوکبابی کوچیک یه گوشه ای تو بهشت بازکن همین جا بمون ماهم هفته ای دوسه بار بیایم پیشت غذا بخوریم. کبله یعقوب هم کمی فکر کرد و قبول کرد.
نبش خیابون کاشانی یه چلو کبابی نقلی بازکرد بنام «کبابی دایی یعقوب» بعداز دوسه روز جای سوزن انداختن نبود چلوکبابی های حسن عسگری ، باقر ، کاظم و دیگران شکایت به خدا بردند گفتن از روزی که این کافر عرق خور پاش تو بهشت واشده کار و کاسبی ما هم بهم خورده داریم بی چاره می شیم کسی توی چلوکبابی ما نمی یاد اجازه بدهید ما هم بریم از جهنم شاگرد کبابی بیاریم .
دو سه هفته قبل دوباره جبرئیل رفت سراغ کبله یعقوب گفت کبلایی یه سینی غذای دبش درست کن واسه ی بیت مقام معظم رهبری! کبله یعقوب برگشت به حضرت جبرئیل گفت مقام معظم رهبری کی باشند؟! گفت منزل سید علی خامنه ای سر زده مهمان رسید می خواهیم برایش غذا ببریم. منم گفتم مقام معظم رهبری و مهمانش کوفت بخورند. لطفا همین حالا برگه ی برگشت منو به جهنم امضا کن می خوام برگردم. گفت چرا؟ تو که کارو بارت اینجا سکه ست. گفتم آره ولی برای این پدر سوخته ها غذا نمی پزم، تازه دلم واسه دلکش و مرضیه وُ هایده وُ ویگن وُ فرخزاد تنگ شده  من آتش جهنم وُ به حوری و پری بهشتی ترجیح میدم ولم کن میخوام برگردم.

به شاهین نجفی بخاطر نو آوری هایش.

به کبله یعقوب بخاطر عرق های تگریش و مهربانی هایش.




۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

فریادی دیگر


« فریاد برای آزادی »

برگرفته از روزنامه ی آلمانی « دی سایت »

  برگردان: گلناز غبرایی

گفتگویی با ثمر یازبک نویسنده ی سوری که مبارزات مردم میهنش را برعلیه رژیم بشار اسد در کتاب « فریاد برای آزادی » به ثبت رسانده است. 

پیش از آن که با نویسنده وروزنامه نگار سوری ثمر یازبک به گفتگو بنشینیم، او را در یکی از میادین مرکزی پاریس حین  تظاهرات برعلیه رژیم اسد دیدیم. دختر هفده ساله اش رفته بود بالای کامیونی که پیشاپیش تظاهر کنندگان در حرکت بود و شعارمی داد تا دیگران تکرار کنند. ثمریازبک مرتب به بالا نگاه می کرد و لبخند می زد. هنوز خیلی از آن دوره که دختر نگران مادر و فعالیت هایش بود و التماس می کرد تا از مبارزاتش برعلیه حکومت سوریه دست بردارد نمی

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

جواد طالعی در بازی شطرنج


کیش ِ جواد طالعی  مات ِ امیر مومبینی!

ه . لیله کوهی


به تاریخ آبان 1390  نوامبر 2011  آقای امیر مومبینی از رهبران چپ سابق مقاله ای تحت عنوان جنگ (1) در سامانه های انترنتی انتشار دادند.در پاسخ به آن مقاله آقای جواد طالعی روزنامه نگار فرهیخته مقاله ی خطر جنگ یا خطر توهم پراکنی های ما؟ را نوشتند که من نام بازی شطرنج را بر آن نهادم.
این هم از سری مقالاتی بود که برای روز مبادا در بایگانی کامپیوترم جا سازی  کرده بودم. باید هر از چندی این ذهن خفته ی ما با تلنگری بیدار شود.
آقای طالعی عزیز و گرامی شما درست گفتید اما این توهم پراکنی، خاص آقای مومبینی نیست. بسیاری از دوستان  چپ ما با این توهمات سالهاست زندگی می کنند.

۱۳۹۰ اسفند ۱, دوشنبه

خانم امیر شاهی


هفتاد سال ویروس حزب توده!

ه . لیله کوهی

بی هیچ توضیحی.
بررسی سه کتاب خاطرات از سه زن توده ای، گویای هفتاد سال غده ی سرطانی حزب توده با قلم توانای مهشید امیرشاهی.
برگرفته از بی بی سی بمناسبت هفتاد سالگی حزب توده
هشدر خان آلمان  http://www.aoja.blogspot.com/


 خاطرات همسر یك افسر توده‌ای

مهشید امیرشاهی

موضوعات مرتبط

·                               گزیده ها
كتابی كه با عنوان خاطرات همسر یك افسر توده ای به قلم دكتر شایسته سنجر در امریكا منتشر شده است حكایت كج اقبالی و در به دری و خانه به دوشی نویسنده است كه از بد حادثه در ۱۷ سالگی دل به افسر جوانی می بازد و یكسال بعد با او ازدواج می كند و پس از بسته شدن پیوند زناشویی از فعالیت‌های

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

سعید دهقان و دکتروف


گفت‌وگوی اختصاصی با «ای.ال. دکتروف»؛ نویسنده‌ی آمریکایی

گازی به نیمۀ دیگر سیب ِ سعید کمالی دهقان

 

ه . لیله کوهی

 

مدتی است در انتظار فرصتی بودم که فضایی دور از جنجال سیاسی دست دهد تا این گفتگوی جانانه را در صفحه ام بگذارم اما همیشه مسائل جاری کشور و اوضاع جهان

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

خنده ای که خدا را آفرید!


و  خدا خنده را آفرید!



ه . لیله کوهی

می دانم، می دانم آنقدر دیگران نوشتند که دیگر گلشیفته دارد حالش بهم می

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

دو مثل دوهزارو دوازده


عید ارمنی شما خجسته باد


ه . لیله کوهی

چند ساعتی به آغاز سال 2012 میلادی باقی نمانده.
سر ِ مهمانان ِ فرانسوی شیره مالیدم و به بهانه ی چرت بعد از غذا به اتاق کارم یا بهتر بگویم به خلوتکده ام آمدم تا با شما به گپ و گفتگو بنشینم و برایتان آرزو های خوب

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

کشف جدید واجبی از آقای دکتر


آی واجبی، واجبی! تو چقدر با ارزش بودی وُ مانمی دانستیم!



ه . لیله کوهی

آقا امام رضا امام هشتم شیعیان اولین کاشف خواص علمی واجبی (نوره) بودند.
هزار وسیصد سال قبل حضرت امام رضا علیه السلام به خواص این داروی دوست

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

باغبان جهنم


از مجموعه ی باغبان جهنم


شمس لنگرودی


پرودردگارا
گریه مکن
درست می شود
اینان پیامبران شمانیستند
پیامبران شما
کتاب های شان را خمیر کرده اند
و بر سر بازار
کاغذ می فروشند.
پروردگارا
حرمت بازیگران را نگه دار
اینان پسران نوح اند
قول داده اند
ثروت بانک ها را از هواپیما به تساوی قسمت کنند.
فقط ایوب مانده است که به خانۀ سالمندان راهش ندادند.


خداوندگارا

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

عمران صلاحی به بهانه ی مرخصی او!


به بهانه ی مرخصی عمران صلاحی.

ه . لیله کوهی

طنز آخرش مرخصی رفتنش بود. این دفعه سر به سر همه گذاشت شوخی اش از شور بدر شد. همه می گفتن فرداست که برگردد. پیغام داد بد نمی گذرد ! بروُ بچه های قدیم همه هستند روزی یکبار همه را می بینم.

خسرو به یادِ کافه نادری کافه جهنم باز کرده پاتوق خوبی ست. غروب ها لبی تر می کنیم و سر بسر هم می گذاریم . کله که گرم شد کار تازه برای هم می خوانیم. کار تازه ی شاملو برای بی وفایی پایش بود شعر نبود بیشتر طنز بود گفتم: رو دست ما بلند شدی گفت باورکن نمی خواستم