۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

م.سحر در برابر اکبرگنجی

مقاله‌سازی هدفمند و کلنگی کردن حقيقت،

 م. سحر


MSahar2.gifاکبر گنجی می‌کوشد در مورد مصر، اخوان المسلمين را به جای مسلمانان يعنی به جای همه ملت مصر بنشاند، و در طرف مقابل همه آن بيست ميليون مصری تظاهرکننده (که با تحريف، قصد تقليل آن‌ها به چند ده هزار تن را دارد) را (به‌طور زيرکانه و غيرمستقيم) "سکولار" و ضد دين می‌شمارد و ارتش مصر که به قول او "کودتاگر" است را "سکولارها" می‌نامد و با همه مخالفان حکومت دينی در جهان در يک صف قرار می‌دهد


م.سحر و موضوع امروز مصر

پاسخی به اظهارات آقای دلخواسته پیرامون «کودتا»ی نظامیان مصر

م.سحر

حالا ما چرا می‌ خواهیم به جای آنها، ملت مصر را از خطر احتمالی ارتشش و از استبداد احتمالی نظامیانش در آینده آزاد کنیم؟ آیا تجربه ما ایرانی‌ ها بیشتر با استبداد نظامی محشور و مأنوس بوده یا فاجعه حکومت سیاه سی و چهار ساله ملایان و فقها؟ آیا ایرانی ‌ها بیشتر در جایگاهی هستند که با تکیه بر تجربه خود ملت مصر را از ارتش مصر بترسانند یا از سلفی ‌ها و اخوان المسلمین که صد سال است خواب اجرای کامل شریعت در مصر و حتی در جهان را می‌ دیده‌ اند؟

جناب دلخواسته عزیز، در اینکه جنبش ملی و آزادیخواهانه ملت مصر را اصیل و قهرمانانه می‌ دانید جای خوشوقتی است. بنابراین، ملیونها مصری که آمدند و رفتن مرسی و بساط استبداد

۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

شمس لنگرودی در گفتگو با شرق

و عجیب که شمس ام می خوانند

و عجیب که شمس‌ام می‌خوانند/گفتگوی شرق با شمس لنگرودی به بهانه کتاب جدیدش


شرق:اگرچه شعر همچنان یک روایت ناشناخته است اما با زبان ساده تبدیل به پدیده‌ای متفاوت‌تر از پیچش الفبا در قامت مانیفست می‌ شود. می‌شود شعر ساده و نه ساده‌لوح که با شیوه‌ای خاص از نوع بیان چنان به سمت سوژه، فضا و موضوع و المان‌هایی تازه حرکت می‌کند و مخاطب را به آن ارجاع می‌دهد که تمام کارکردهای مسلط و غالب گذشته در متن را به سخره می‌گیرد و با این ساده‌گی زبانی، موجب تحول در فکر و زاویه دید مخاطب می‌شود.
«ساده‌نویسی» در شعر ایران با محمد شمس‌لنگرودی شکل گرفت، شاعری که این روزها به خاطر همین تفاوت در سبک شعری و البته تبعات این جریان مدام مورد نقد قرار می‌گیرد. او تئوریسین فضایی متفاوت از دیدگاه‌های مسلط شعر نیمایی بوده است که پس از شاملو طرزی دیگر در روایت شعر سپید را در ادبیات معاصر ما ایجاد کرده است. که البته این سبک نیز مانند هر حرکت

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

نگاه الاهه بقراط برکتاب موزه ی بی گناهی



کتابگزاری: در جستجوی ریشه‌ها (الاهه بقراط)


کتابگزاری: در جستجوی ریشه ها درباره کتاب «موزه ی بی گناهی»
[درباره کتاب «موزه ی بی گناهی» نوشته اورهان پاموک، ترجمه گلناز غبرایی]

کیهان لندن شماره ۱۴۶۵ – عشقی که پاموک در این رمان تصویر می‌کند، تنها عشق به معشوق نیست بلکه به هر آن چیزی است که به معشوق تعلق دارد! داستان به دورانی باز می‌گردد که در آن مردان و زنان ممکن است عاشق هم شوند، ولی وقتی پای ازدواج به میان می‌آید، به ویژه از سوی مردان، همواره به دنبال همان تصویر سنتی از زنان می‌روند زیرا «مردها اتفاقا خیلی هم عاشق این نوع زنان [مدرن] می‌شوند. اما ازدواج چیز دیگری است»! روایت ایرانی این «مشکل» را شاید به مختصرترین تعریف بتوان در فیلم «آرامش

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

گفتگوی بی تعارف مهدی فلاحتی با بیژن اسدی پور

بی تعارف بی پرده

سه تفنگدار
پرویز شاهپور    عمران صلاحی      بیژن اسدی پور

ه . لیله کوهی



چند شب پیش عمو هادی رو خواب دیدم. داشت از خنده روده بر می شد هر چقدر سعی کردم ساکت اش کنم و بگوید چی شده که اینجور از خنده ریسه رفته و در حال منفجر شدنه همینجور می خندید و تا می آمد بگوید پرویز شا ، عمران صل... دوباره از نو خنده خنده، آخرش من هم از خنده اش خنده ام گرفت و می خندیدیم بدون اینکه بدانم موضوع چیه از بس خندیدیم هردومون نمی دونم از اشک خنده هایمان خیس شدیم یا؟                             داشتم از حال می رفتم دستش را گرفتم گفتم هادی جان بشین اینجا ترا جان فرخنده بگو قضیه از چه قراره؟ بعداز فرو نشستن خنده هایش گفت وقتی چند سال پیش عمران به پرویز وصل شد این دونفر اینجا توی جهنم ازهمان وقت کار طنز رو شروع کردن و یک نشریه هفتگی بنام جهنم نامه با امضای دو تفنگدار بیرون دادن و همه ی برو بچه ها جوری به این نشریه عادت کردن اگه یک روز دیر بیاد بیرون سرو صدای همه بلند میشه که چی شده نشریه یک روز تاخیر داره. جهنم نامه هر هفته یقه ی یکی از این پفیوز ها رو میگیره و بلایی سرشون میاره که نگو ونپرس، ازش پرسیدم هادی جان میتونی یکی از اون بامزه هاشو تعریف بکنی گفت چند هفته پیش روی جلد مجله طرحی داشتند یکی از منشی های خدا روی تلی از کاغذ نشسته بود و یکی یکی کاغذ از لای

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

ببین حاج غضنفر چطور به دوچرخه ی عمو عباس نگاه می کنه

نگاه حاج غضنفر به دوچرخه ی عمو عباس!

ه . لیله کوهی


تا آنجا که من یادم است عمو عباس همسایه ی دیوار به دیوار ما هر روز صبح مسافت پنج کیلو متری تا قهوه خانه را با دوچرخه اش رکاب می زند و غروب بعد از کار سوار بر آن برمی گردد. و آنرا به تک درخت چنار کوچه زنجیرش می کند سپس از خورجین پشت زین، روکش مشمایی را بیرون می آورد و رویش را چادر می کشد.
حاج آقا غضنفر همسایه ی دو کوچه بالاتر ما باوجودیکه چندین سال متوالی دوچرخه ی عمو عباس را با همین روکش سیاه می بیند اما هربار نگاه تحسین آمیزی به آن می اندازد بویژه   صبح زودِ روزهای جمعه که عیال را تا دم در حمام عمومی محل همراهی می کند. یک نگاه به قد و بالای عیال و یک نگاه هم به دوچرخه ی چادر بسر عمو عباس دارد.                             
اگر حاج غضنفر را امکان بدهی روی الاغ مش باقر هم چادر می کشد که مبادا نگاه نا محرم  به آن بیفتد. سند را هم ضمیمه کردم تا به حرف هایم شک نکنید.


هشدر خان آلمان www.aoja.blogspot.com

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

چمخاله ی رضا مقصدی وحسرت هر روزه اش

باز به چمخاله ام حسرت هر ساله ام



رضا مقصدی

باز به "چمخاله" رفت
خاطره ی خوب من.
باز به خونم نشست
شادیِ محبوبِ من.

پرده ی مهتاب را
مَی زده ، پس مِی زنم.

باز درین بی کسی
با تو نفس می زنم.

ساحل ِ سرمست با-
عاطفه، همدست بود
ماه ، غزل می سرود
دل زتو سرمست بود.

باز به "چمخاله" ام

حسرتِ هرساله ام.

www.aoja.blogspot.com

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

اسب اردوغان در ترکیه

اسب های دولت ترکیه چهار نعل بسوی اسلامِ اردوغانی می تازند!

ه . لیله کوهی

وقتی تیتر های مهم خبری از صفحه اول روزنامه ها به کنار می روند همگان در مدت کوتاهی مهمترین اخبار جهان را به فراموشی می سپارند.
حضور چند صد هزارنفری مردم ترکیه در پارک گیزی وسپس در شهر های مختلف ترکیه  ما مخالفان جمهوری اسلامی را به وجد آورد و آرزو می کردیم کاش آن اعتراضات مال ما می بود. اما دولت اردوغان با یک عقب نشینی تاکتیکی و با یک وعده ی سر خرمن، مردم را به خانه هایشان فرستاد و خبرنگاران خارجی هم موضوع داغ تری مثل مصر پیدا کردن و علم وکتل خود را از استانبول به قاهره بردند.
حالا بهترین فرصت برای تسویه حساب با مخالفان خود است. مهمتر از همه تغییر قوانین سکولار وجای گزینی قوانین شریعت و اسلام.
 چه چیزی بهتر از آینه ی کشور همسایه برابر خود، علیرغم همه مخالفت های دو کشور برسر هژمونی اسلام در منطقه اما به لحاظ تاکتیک سرکوب و تغییر قوانین شریعت بجای قوانین سکولار نزدیکی فراوانی بینشان هست.
البته بد نیست کمی هم مدافعان دمکرات طرفدار ایرانی آقای مرسی هم به این مسئله توجه کنند که این روزها صدای وا دموکراسی ها وا آزادی ها سر می دهند و از شرایط کنونی مصر شکایت دارند.
 آقای مرسی و حکومت اخوان المسلمین ایشان هم همان کار جمهوری اسلامی و دولت اردوغان را دیکته می نوشتند کافی بود یکسال دیگر دوام می آوردند. آنگاه باید یک کاروان خر را برای باقلی بار کردن به صف می کردیم!.
به شما پیشنهاد می کنم مقاله ترجمه شدی مجله اشپیگل(خانه تکانی بزرگ) را بخوانید. 
www.aoja.blogspot.com

خانه تکانی بزرگ

اشپیگل 22.07.2013

اوزلوم گذر – ماکسیمیلیان پاپ

برگردان: گلناز غبرایی

پس از تظاهرات عظیم، حالا حکومت از مخالفین انتقام می گیرد. فعالین سیاسی را به دادگاه می کشانند، خبرنگاران اخراج و کارمندان معترض به تبعید فرستاده می شوند.
پنج هفته پیش تایفون کاهرامان به ملاقات نخست وزیر  رفته بود. حالا درهتلی در گازیان تپ سرگردان و آشفته نشسته است. از این جا تا استانبول 1150کیلومتر راه است و تا سوریه کمتر از 100 کیلومتر. کاهرامان 32 ساله نقشه بردار شهری

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

گفتگو در تاکسی (محمد رضا عالی پیام)

  

گفتگو در تاکسی

محمد رضا عالی پیام (هالو)

ه . لیله کوهی


این مطلب برگرفته شده از سایت «سکولاریسم نو» دکتر نوری اعلا است«هالو» که همان محمد رضاعالی پیام باشد را من می شناسم تو می شناسی او می شناسد ما می شناسیم  شما می شناسید ایشان «هم»می شناسند! خلاصه اینکه همه می شناسیم.
 یعنی که چه؟ یعنی اینکه نیازی به معرفی نیست این مطلب هم نیازی به واکردن و تفسیر و تعبیر و ازاینجور حرفها ندارد هرکی هر جور دلش می خواهد تفسیرش کند.
آهای خانم! آهای آقا! واسه چی لنگه کفش

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

چاره دیگری نداشتیم، گفتگوی اشپیگل با البرادعی،

چاره ديگری نداشتيم،
 گفت‌وگوی اشپيگل با البرادعی،


 برگردان از گلناز غبرايی

ما که پارلمان نداشتيم، فقط يک رئيس‌جمهور داشتيم که البته به شيوه‌ای دمکراتيک انتخاب شده بود ولی با ديکتاتوری حکومت می‌کرد. او به روح دمکراسی ضربه زد. با دستگاه قضايی در افتاد، مطبوعات را محدود کرد. حقوق زنان و اقليت‌های مذهبی را زير پا گذاشت. او از مقام خود برای رشد اخوان المسلمين استفاده کرد

برگرفته از سایت گویا نیوز





البرادعی ۷۱ ساله و برنده ی جايزه ی صلح نوبل درباره ی ناگفته های کودتای نظامی

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

از ایراندخت دل آگاه باز هم «دروغ» پوزخند زد!

باز هم «دروغ» پوزخند زد!

عنوان مقاله ی ایراندخت دل آگاه

ه . لیله کوهی

دود و بوی کباب نیست،  خر داغ می کنند!.

 شاید بگویید کمی دیر نیست؟ می گویم نه، چون اعتقاد دارم بسیاری ازما مردم ایران جو گیر می شویم و همیشه در حساس ترین مراحل احساسات است که بجای عقل و خرد برای ما تصمیم می گیرد. حالا که زمانی از ماجرا گذشته بد نیست هشدار نویسنده مقاله ی "باز هم «دروغ» پوزخند زد!" "ایراندخت دل آگاه" را با دقت بخوانیم و بدون تعصب بدان بیندیشیم. مقاله ضمن داشتن طنز تلخ و بررسی همزمانی معضل ایران و ترکیه و راه کارهای مردم دوکشور همسایه را بدرستی بدان اشاراتی دارد که من به شما پیشنهاد می کنم با دقت بخوانیم کمی هم به آن فکر کنیم.

ايراندخت دل آگاه

گوشم پر از صدا بود و  هاي و هو. برخي از بچه هاي زاده شده در سيستم مذهبي و حكومت «دوزخي خميني و خامنه اي» و پرورده شده در زير منبر وعظ و خطابه و خرافهء اسلامي – و نه همه جوان هاي ميهن ام -  در خيابان ها سر و صدا به پا كرده بودند؛ موافق و مخالف؛ با مازاراتي و پورشه در شمال شهر تا موتور گازي در محلهء ما؛ بوق مي زدند و از مردم مي خواستند به شادي آن ها بپيوندند. پيوستن دشوار نبود اگر «عقل» را ساكت مي كردي و بر طبل « بي عاري » مي زدي. چون شادي اساسي ترين حق مردم و بويژه اين نسل است؛ حقي كه

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

هشدار روشنفکران ایران در 32 سال پیش!

هشدارهای روشنفکران ايران در ۳۲ سال پيش!

ايران به کام ورشکستگی و انزوای بين‌المللی می‌رود،

ه . لیله کوهی


«هشدار روشنفکران ایران در 32سال پیش» عنوان مطلب آقای جواد طالعی است که اخیراً در سایت گویا نیوز به چاپ رسید. این تلنگر ِ بجا و خوب آقای طالعی به حافظه ی تاریخی ما که در پستوی فراموشخانه جا مانده بود چه خوب که بیرون کشیده شد. بویژه برای آن دسته از مایی که هیچگاه حافظه تاریخی نداریم.
گوش کردن اما، نشنیدن و نگاه کردن اما، ندیدن. در روزها و ماه های پر تلاطم بهمن 57 عمومی بود. به جرأت می توان گفت اکثر قریب به اتفاق جامعۀ در تب و  تاب روزهای انقلاب، نگاه می کرد. اما نمی دید و گوش می کرد، اما نمی شنوید. بسیاری از روشنفکران و دبیران سیاسی، ملی ها و حزب توده  و دیگران... باورمان چنین بود که این انقلاب اساساً دموکراتیک و ضد امپریالیستی است و خمینی را به عنوان رهبر این انقلاب ضد امپریالیستی ارزیابی می کردیم و به دنبالش راه افتادیم و هر صدای آگاهی را یا نشنیدیم و یا اگر شنیدیم بعنوان صدای ضد انقلاب ارزیابی کردیم. اما زیاد به درازا نکشید بسیاری از موافقین خمینی به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم شدیم و غیر خودی ها یکی پس از دیگری روانه زندان یا از عرصه فعالیت سیاسی کنار گذاشته شدند.
 اما جای بس تأسف که هنوز تعدای بر همان تفکر در دفاع از بد و بدتر به دنبال بد!، سی و اندی سال پای می فشارند و ساعت ها در صف رای دادن به فلان نماینده بد از بدتر! با کت و شلوار و کراوات  یا کت و دامن در لندن و پاریس و نیویورک از این پا به آن پا می شوند تا رای خود را در صندوق جمهوری اسلامی بریزند. واین آزموده ی هزار بار آزموده را باز بیازمایند.
 به شما پیشنهاد می کنم این هشدار آقای طالعی را با حوصله بخوانید. 

جواد طالعی:


در فاصله سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۹ مقاله‌های متعددی در مخالفت با روندی که روحانيت برای تحميل ديدگاه‌های خود به جامعه طی می‌کرد منتشر شد. اما توده‌ها که افسون خمينی و مبلغان و مشاطه‌گران به‌ظاهر روشنفکر او شده بودند، چشم و گوش بسته به مسلخ رفتند. در اين دوران، مخالفان مذهبی شدن جمهوری نوپای ايرانی "نيم‌درصدی‌ها" لقب گرفته بودند




خيزش انقلابی سال ۱۳۵۷ در آغاز يک حرکت دموکراتيک بود که هدف تحقق آزادی‌های سياسی و کرامت انسانی را دنبال می‌کرد و بعد به وسيله آخوندها مصادره شد و عنوان انقلاب اسلامی به خود گرفت.

«خارج کشوری ها» صدای آزاد ِ ایران،

«خارج کشوری‌ها» صدای آزادِ ایران،

 الهه بقراط

رژیم سال‌هاست گروهی را به عنوان مثلا «اپوزیسیون» از درون خود سازماندهی کرده و بعد هر بار که با مخالفت و بحران روبرو می‌شود، به مردم می‌گوید بفرمایید، این هم اپوزیسیون! بروید پشت سر اینها! موسوی و کروبی هم که فکر کرده بودند واقعا «اپوزیسیون» هستند، تنبیه ‌شدند! ولی اگر هیچ تغییری در سیاست‌های کلان ایجاد نشود، فروپاشی رژیم ناگزیر خواهد بود. آیا «اپوزیسیون» ساخت رژیم قادر خواهد بود با «اصلاح» بر موج فروپاشی سوار شود؟! و آیا اگر روحانی می‌خواست و می‌توانست سیاست‌های کلان نظام را تغییر دهد، اصلا امکان داشت از صندوق‌های رأی بیرون بیاید؟!





کی از آن سرِ بزن

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

رامبوی کاظم پاشا اشپیگل و ترکیه

رامبوی کاظم پاشا


دانیل اشتاین فورت: اشپیگل 17 یونی 2013

برگردان: گلناز غبرایی


اردوغان اول با پلیس سرکوبگرش به جان جوانان معترض افتاد، بعد سعی کرد، سیاستش راعوض کند. براستی فهمیده در کشورش چه خبراست؟  آینده ای نامعلوم در انتظار اوست.

باید  مسجدی اعجاب انگیز از آب درآید. باید برای عبادت 30000 هزار نفر جا داشته باشد و باید در بلندترین نقطه ی  شهر بنا شود. « کوه کامیلکا». جایی که نشود نادیده اش گرفت. تماشایی، بی نظیر و جاودان
نخست وزیر ترکیه مدت هاست رویای ساختن این مسجد را در سر می پروراند. یکی از محبوبترین نقشه هایش است. هنوز نامی برایش پیدا نشده. اما رجب طیب اردوغان هم بد نیست. او هم چون سلطان

۱۳۹۲ خرداد ۲۷, دوشنبه

موزه ی بی گناهی



موزه ی بی گناهی
روایت پاموک از شهر خاطره ها

گلناز غبرایی:


اولین بار خواندن مصاحبه ای با پاموک دراشپیگل توجهم را به کتاب جلب کرد. مصاحبه ای که نویسنده  در آن گفت در کار ساختن موزه ایست که در داستان از آن یاد می کند. شور و شوقی که در حرف هایش موج می زد، تماشایی بود. این که نویسنده ای تصمیم بگیرد، اندیشه اش را که در رمان به قالب کلمات در آورده، حالا از دنیای مجازی به واقعیت بیاورد و در جایی به نمایش بگذارد، برایم بسیار جالب بود. کاری بیش از رفتن به کافه ای که روزی نویسنده ی محبوبمان در آن نشسته و طرح کتاب جدیدی را در ذهن پرورانده یا بازدید از خانه ای در آن متولد شده. این جا با خود نویسنده و آن چه به انتخاب خود جمع کرده و در اختیارمان گذاشته روبروییم.
اما راستش کتاب را که خواندم، آن قدر به خود مشغولم کرد، که تا مدت ها طرح ساختن موزه توسط نویسنده را به فراموشی سپردم. دلم خواست این کتاب را که تا حدی سرنوشت تک تک ما در گوشه و کنار آن پنهان شده به فارسی برگردانم و حالا بعد از مدت ها این کار به انجام رسید.
موزه ی بی گناهی داستان تولد درد بار، پر پیچ و خم و هیجان انگیز انسان مدرن و امروزی از دل باورها، اعتقادات و مناسبات اجتماعی یک جامعه ی سنتی است. داستان شهری که از بیرون سال هاست پوست انداخته و در بسیاری از موارد خود را مدرن می داند، اما در درون هنوز پایش در مناسبات دوران عثمانی گیر کرده و آن وقت که پای عمل به میان می آید  معیارهای آن زمانی  خود را به نمایش می گذارد. شهری که با معیارهای مدرن عاشق می

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

بابا برو خانه! دی سایت و اوضاع ترکیه

دی سایت جمعه 6 یونی 2013

بابا برو خانه!


میشائیل تومَن:

برگردان: گلناز غبرایی

نخست وزیر ترکیه اردوغان کشورش را هم به جلو راند و هم تحت کنترل گرفت و حالا نمی فهمد چه بر سرش آمده.
چطور می شود مردم یک کشور را علیرغم پیشرفت اقتصادی و حال و هوای پیش از شروع فصل تعطیلات به شورش واداشت؟ باید از  رجب طیب اردوغان پرسید. نخست وزیر ترکیه برای مدت کافی همه را جز خودش « خس و خاشاک» نامید. فقط او می دانست که ترکیه به چه چیزی نیاز دارد: پل، کانال و مرکز خرید.« من برنامه ی روزانه را تعیین می کنم و نه کس دیگر». اردوغان می گفت اگر نخست وزیری قادر به این کار نباشد، باید برود.
و از آخر هفته ی گذشته بر دیوارهای استانبول می خوانیم «بیا این هم برنامه ی روزانه». برنامه ای که حالا بدست تظاهر

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

رضا مقصدی « هایدلبرگ»




رضا مقصدی

« هاید لبرگ »



تاعاشقانه با غم ِ خود همسفر  شدم
ای شهر ِ شعر های دلم ! تازه تر  شدم

                  ***

با گُل ، میان ِ « گوچه ی گُل » ، درب ِ هجده
ازبَعد ِ بیست سال چو گُل ، شعله ور  شدم

                   ***

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

من وُ پچ پچه های ذهن



من وُ پچ پچه های ذهن

برای خانم گوگوش که ادیت پیاف ایران است.


ه . لیله کوهی

اگرصدا و ترانه باعث ماندگاری نام «ادیت پیاف» در فرانسه شد. بی گمان صدای «گوگوش» و ترانه های ماندگار شاعران و ترانه سُرایان خوش ذوق کشورمان «گوگوش» را،هم ردیف  «ادیت پیاف» فرانسوی در ایران و کشورهای فارسی زبان نموده است.                                            مطلب "من وُ پچ پچه های ذهن" را فوریه سال 2008 میلادی بیاد خانم پیاف نوشته بودم با این یاد آوری دوباره از پیاف بزرگ، خواستم ادای دینی به خانم گوگوش که به گمان من ادیت پیاف ایران است. کرده باشم.

www.aoja.blogspot.com

دیشب به تماشای فیلم زندگی ادیت پیاف آوازه خوان بزرگ فرانسوی نشسته بودم. تمام شب ذهنم را صحنه های فیلم پُر کرده بود.صبح که می شود، همچنان در گیر

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

حلاج ها بردار رقصیدند و رفتند...




حلاج ها بر دار رقصيدند و رفتند...
ه . لیله کوهی

یکی از بیاد ماندنی ترین شاعران.   شاعر شعر «کوچ»،«کویر» و ترمه، شاعر سه دهه بیست و سی و چهل.   "نصرت رحمانی"
دستمریزاد خانم یغمایی، کارتان ستودنی است. با احترام به شما و شاعر «میعاد در لجن»، نصرت رحمانی. و با این نیم نگاه به زنده یاد نصرت رحمانی شاعر دیر آشنای نسل ما ادای احترامی است به او و شعرش.

به شما آشنا و ناشناس عزیز که هم اکنون صفحه ی وبلاگم را باز کردید.  پیشنهاد می کنم با حوصله و دقت نوشته و جمع آوری، معرفی و گفتارخانم پیرایه یغمایی و دیگران برای شاعر نا آرام و عصیانی،"نصرت رحمانی" را بخوانید.

ديداری با نصرت رحمانی
سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ - ۱۲ فوريه ۲۰۱۳

پيرايه يغمايی


 آغاز انهدام چنین است...
اینگونه بود
آغاز انقراض سلسلهٔ مردان
یاران!
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد!

از شعر انهدام/نصرت رحمانی

در بعد از ظهر آخرین جمعهٔ بهاری خرداد ماه سال هفتاد و نُه، نصرت رحمانی که یکی از تأثیرگذار‌ترین شاعران دورهٔ خود بود، در خانه‌ای در رشت که با همهٔ بزرگی‌اش برای عظمت جاودانی او محقر می‌نمود، در آغوش تنها فرزندش آرش- سرکشانه، آنگونه که در سرشت او بود- به زندگی این جهانی لگد زد و به دنیای دیگر شتافت.
نوشتن در بارهٔ نصرت ساده نیست، چرا که او هرگز چشم اندازی مغرورانه از خود ارائه نداد و بی‌گمان همین ویژگی مثبت بود که او را به شاعری بزرگ تبدیل کرد.
و مرگ او اگر فاجعه نباشد، بی‌شک حسرتی است که تا همیشه‌ها روی دست شعر فارسی می‌ماند.
رحمانی خود در جایی فروتنانه خودش را بدین سان نقل می‌کند:
نصرت رحمانی هستم
زاده و پروریدهٔ تهران
شاعر دفترهای «کوچ»، «کویر»، «ترمه»، «میعاد در لجن»، «حریق باد»، «درو» و.....
حرفه‌ام قلمزنی است، همین!
.......
نصرت رحمانی در دهم اسفند ۱۳۰۸ در محلهٔ پامنار تهران در خانواده‌ای معمولی چشم به جهان

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جفت شش خدا در بازی تخته نرد با من!


جفت شش خدا در بازی تخته نرد با من!

ه . لیله کوهی

هشدر خان آلمان     www.aoja.blogspot.com  



بچه ها با مادرشان برای چند روزی به مسافرت رفته اند و من تنها مانده ام حال حوصله هیچ کاری حتی کتاب و کامپیوتر و تلویزیون را هم ندارم حیاطِ پر از گلهای اطلسی و شمعدانی هم تغییری در حال گرفته ی من نمی کند می روم آشپزخانه چای تازه ای دم می کنم. حیاط و باغ پر گل اش جان می دهد برای مهمانی. کبابی راه بیندازی لبی تر کنی و قهقه ی مهمانان مخصوصاً صدای خنده مهرداد گوش فلک را کر کند. دریچه کمد استکان و نعلبکی را باز می کنم از توی قفسه، استکانی بر می دارم زنگ پیانویی درِ خانه بصدا درمی آید. زنگ در را مثل مهرداد می زنند پشت هم. اما قرار نبود مهرداد اینقدر زود از ایران برگردد،در را که باز کردم آقایی با قیافه ای عجیب ولباسی غیر معمول با دسته گلی ایستاده بود. گفتم بفرمایید با کی کار داشتید؟ گفت: مهمان ناخوانده نمی خواهی آقای لیله کوهی؟ گفتم مهمان حبیب خداست بفرمایید داخل، گفت من خودِ خدا هستم.ماندم که چه بگویم حرفهای نگفته با خدا که زیاد دارم.گفتم بفرمایید تو دم در که خوب نیست. جمله ام تمام نشده بود مهمانم توی پاگرد خانه داشت به تابلو های عکس و نقاشی نگاه می کرد.گفتم اتفاقاً تازه چای دم کردم. و خواستم به او دمپایی تعارف کنم گفت نیازی نیست نگاهی به کفشهایش کردم دیدم یک جوری عجیب و غریب است اصلاً به کفش شباهتی ندارد. گفتم اشکالی ندارد ما که نماز نمی خوانیم مهمانم بدون اینکه جوابی به حرفم داده باشد. یک راست رفت روی تراس یکی از صندلی های چوبی را جلو کشید و نشست پشت میز رو به حیاط و گفت بیرون توی این هوای آفتابی و با این گل و گیاه حسابی دل آدم وامیشه. گفتم اجازه بدهید برای شما هم یک چای دبش بریزم گفت من چای نمی خورم گفتم این چای از آن چایی های قلابی احمد و اکبر! نیست. این چایی درجه یک شمالِ ایرانه، گیرت نمی یاد تازه اگه نخوری دلخور می شم گفت من فکر کردم توی این هوای آفتابی یک آبجوی تگری آلمانی بما می دهی. گفتم کو تاشب آبجوی تگری هم بروی چشم بگذارید اول با چای شروع کنیم بعد تا بخواهی آبجوی تگری توی یخچال دارم اگر پدر آبجو را هم بخواهی انواع اش موجود است گفت پدر آبجو دیگر چه صیغه ای است گفتم وُدکا و ویسکی گفت نه جانم بعد مست می کنم به کارهایم خوب نمی توانم سرو سامان بدهم. گفتم آنهم راه دارد یک لیموی تازه کارش را تمام می کند. حالا شما اجازه بدهید من چایی را بیاورم بعد شب دراز است و قلندر بیدار! رفتم دو استکان چای دبش ریختم آمدم روی تراس گذاشتم جلوی مهمانم کمی هم تنقلات جور کردم مهمانم گفت من با شکر می خورم گفتم درست مثل دوستم. گفت می دانم مثل مهرداد! گفتم مهرداد را از کجا می شناسید گفت من که گفتم. من خدا هستم از همه چیز و همه کس خبر دارم حتی می دانم که او همین حالا با پدر خانومش آقا مرتضا رفته بازار ماهی فروشان لنگرود ماهی بخرد. رفتم توی آشبزخانه برایش شکر و قاشق چایی خوری بیاورم توی دلم گفتم این کیه که داره منو سر کار می زاره حتما مهرداد پدر سوخته خواسته باآن شیطنت های همیشگی اش کمی سر به سرم بگذارد. وقتی برگشتم و نشستم کنار مهمانم. گفتم آقا، گفت: خدا! اسمم خدا است! گفتم سر به سرم نگذارید همینطوری هم حالم گرفته است. بفرمایید چایی تان را میل کنید اما از همۀ اینها گذشته آقای! کمی مکث کردم، گفت خدا، گفتم ما گیلانی ها! گفت می دانم چایی را با قند می نوشید نه با شکر و شما شمالی ها اعتقاد دارید جنوبی ها با شکر، طعم چای را خراب می کنند.دیگه داشتم به خودم شک می کردم مهمانم اولین غلپ چایی را که سر کشید گفت: به به چه چای دبشی است. گفتم کار برادر خانومم است گفت همان که پسوند خدا در اسمش دارد گفتم ای بارک الله انگار خود خدایی گفت مگر شک داری. من هم بلا فاصله بدون آنکه فکر کرده باشم گفتم شکر میان کلامتان پس شما بودید تِر زدید به تمام دنیا !دیدم بشدت عصبانی شد و صورت بی شکلش حسابی دگرگون شد. گفتم هوادارانت همیشه همه جا می گویند که خدا ارحم الرحمین است. هنوز چیزی نشده با یک جمله ام اینطور بر آشفته شده اید لابد با قدرت خدایی ات مرا از اینجا بلند می کنی به آن درخت ته باغ می کوبی. گفت من عصبانی نیستم عصبانیت من یعنی(طوفان) یعنی( زلزله) یعنی (وبا) یعنی (طاعون) یک استکان چای بما دادی هرچی دلت خواست بما گفتی. هیچ ملاحظه ی خدا بودن ما را هم نمی کنی. گفتم خدا جان من که هنوز چیزی نگفتم. با نوشیدن استکان دوم حالش کمی جا آمد من هم از آن حالت رخوت در آمدم و صحبت ما گل انداخت و از هر دری صحبت کردیم. ولی همچنان تو دلم فکر می کنم که او را مهرداد فرستاده تا سر بسرم بگذارد. اینجا هم باز فکرم را خواند و پیش دستی کرد گفت مرا نه مهرداد و نه کسی دیگر فرستاده خودم مدتیه تو نخ تو رفتم به وبلاکت سر می زنم می بینم خیلی به پر و پای ما میپیچی اومدم از نزدیک ببینم حرف حسابت چیه. حالا هم اگر مایل باشی می توانیم با هم کمی مهردادت را در همان لنگرود شما اذیتش کنیم. گفتم چطور، گفت کاری نداردمهرداد همین حالا در بازار ماهی فروشان با پدرخانم اش درحال خرید ماهی اند میتوانم کاری کنم که روی سنگ کف بازار ماهی فروشان لنگرودسُر بخورد و بیفتد پایش بشکند گفتم از کجا حرفت را باور کنم گفت خیلی پیچیده نیست تلویزیون را روشن کن و برو روی کانال بی بی سی دارد بازار ماهی فروشان لنگرود را نشان می دهد. دیگه داشتم خل می شدم گفتم یا باید من آدم خیلی ساده ای باشم یا این آدم به اصلاح خدا،خیلی باید رند باشد!.با شک و تردید تلویزیون را روشنش کردم و رفتم روی کانال بی بی سی دیدم راستی راستی دارد بازار ماهی فروشان لنگرود را نشان می دهد باور نمی کردم یک لحظه به خودم شک کردم عینکم را از روی چشمم برداشتم و با دو دستم چشم هایم را مالیدم که نکند خواب باشم دیدم در کمال نا باوری خواب نیستم و این آدم که خدا باشد هم کنارم نشسته. کمی جلو تر رفتم و واقعاً مهرداد و پدر خانمش آقا مرتضا با یک زنبیل حصیری کنار بساط ماهی فروشی در حال چانه زدنند و مهمانم گفت: آقای لیله کوهی، لطفا بروید جلوتر از نزدیک تماشا کنید و فکر نکنید که من تردستی می کنم و خودش هم بلند شد کنار درِ تراس روبه اتاق نشیمن سر پا ایستاد و با انگشت اشاره بطرف تلویزیون روی چهره مهرداد دایره وار حرکتی داد دیدم در چشم بهم زدن مهرداد نقش بر زمین شد و مغازه داران یکی یکی دور اوجمع شدن چند تایی را می شناختم پیکامی ماهی فروش خیری مرغ فروش هاشم روحی عطاربه اتفاق آقا مرتضا خواستند کمکش کنندکه بلند شود نمی توانست پایش شکسته بود. مهمانم بمن نگاه کرد ومن به مهمانم، گفتم حالا چه باید کرد؟ آن بیچاره دوروز رفته ایران مسافرت، و تو برایش کوفت کردی. گفت خودت خواستی مرا امتحان کنی هیچ کاریش هم نمی شود کرد باید برود بیمارستان امینی و پایش را عمل کند. گفتم آقاجان، گفت خدا،! گفتم هرچی، والا غیرتاً کاری بکن این بیچاره باید برگردد اینجا کار و زندگی دارد گفت چه فرقی می کند ممکن بود همینجا پشت فرمان تصادف کند مگر کم رانندگی بد و عصبی کرد همش دارد گاز و گوز می دهد گفتم تا حالا که تصادف نکرده اینجا را من مقصرم بیا و خدایی کن پایش را درست کن آن بیچاره هیچ گناهی در این بازی ما ندارد.لحظه ای بفکرم رسید بروم زنگ بزنم ایران منزل آقا مرتضا و ببینم موضوع از چه قراره به بهانه ی دستشویی از اتاق خارج شدم و تلفن را با خودم به داخل دستشویی بردم و شماره منزل آقا مرتضا رو گرفتم مینو گوشی را ورداشت با اولین جمله ام مرا شناخت. گفتم مهرداد کجاست گفت با بابا رفته بازارماهی بخرند. کمی خوش وبش کردیم و خدا حافظی کردم دیدم تا اینجای کار درسته پس حتماً پای این بیچاره شکسته با شک و ناباوری برگشتم نزد مهمانم بی درنگ بمن گفت خیالت از بابت ایران راحت شد زنگ زدی و مطمئن شدی؟ کمی از کارم دلخور شدم. گفتم زنگ! گفت ببین سعی نکن بمن کلک بزنی به عنوان مثال می توانم بگویم این همسایه ی دیوار به دیوار شما حالا کجاست و چه می کند. گفتم کی؟ گفت خانم سیمرمن! گفتم مونیکا را می گویی گفت آره، مگر همسایه دیگری هم بنام سیمرمن دارید؟ گفتم مثلاً از او چه خبر داری؟ گفت برای تعطیلات با دوست همکارش رفته تایلند و همین حالا دارند از یک معبد بودایی دیدن می کنند می خواهی کمی هم سر به سر او بگذاریم. گفتم مثلاً چطوری؟ گفت در تایلند تا بخواهی مار فراوان است همانجا یک ماری بیندازم توی پیراهنش گفتم روش دیگری برای سر بسر گذاشتن پیدا نکردی آن بدبخت سکته می کند می میرد، حالا چرا مار! گفت پس موافقی با سربسر گذاشتنش گفتم پس تو بی کار می شوی سر بسر مردم می گذاری و همینطوری هم راه به راه آدم می کشی گفت یعنی که چه آدم می کشم من که را کشتم؟ گفتم عمه ام! را بگو که را نکشتی، تو داری ثانیه ای در جهان آدم می کشی. گفت ببین لیله کوهی جان گفتگوی ما داره به جا های باریک می کشه! می گم برو تخته نردت را بیار با هم چند دست تخته بزنیم. گفتم ترا با نبرد دلیران چه کار! از همین حالا باختت را تضمینی امضاء می کنم می دهم دستت. گفت آی زرشک!. گفتم خدای ما را باش. زرشک مرشک هم که بلدی. این را گفتم و رفتم توی اتاق تخته نرد را از کمد کشیدم بیرون گذاشتم روی میز تراس کنار دست خدا، گفتم بچین تا من دوتا آبجوی تگری از یخچال پایین بیاورم. وقتی رسیدم سر میز، خدا تخته را چیده بود. گفتم سر چی بزنیم گفت چلو کباب گفتم قبول. تاس ها توی دستش در حال چرخ دادن گفت: کم بریز. گفتم بریز، تاس ها نشست دیدم آوردجفت یک، من تاس انداختم شد جفت بش. نوبت او شد که بازی را شروع کند. تاس ها چرخی زدند روی جفت شش نشست و چند دست پشت هم آورد جفت شش گفتم گر تاس خوش نشیند همه کس نرادند گفت البته من همه کس نیستم. گفتم آقای خدا یک لحظه نگهدار تا من یک لیوان بیاورم اینجوری نمیشه تو تاس می گیری، لیوان آوردم تاس ها را توی لیوان بسوی من می گرفت ده بار چرخش می داد باز جفت شش، گفتم آخدا هر دست جفت شش نمیشه تو خدایی و من بنده باید با هم مساوی بشیم گفت چطور؟گفتم چطور ندارد من هم باید خدا بشم گفت مگر نشنیدی از قدیم گفته اند خدا یکی است و دوتا نیست! گفتم بنده که دوتا می شود گفت یعنی من هم بنده بشم گفتم چرا که نه؟ باید تا پایان بازی شما از خدایی دست بردارید گفت باشه.از همان لحظه ورق برگشت من با شگرد های بازی خودم لجش را در آوردم چهار تا کشته ازش گرفتم. گفتم بنده خدا حالا بشین روزنامه بخون ببین دنیا چه خبره، من که از اول گفته بودم ترا با نبرد دلیران چه کار تقریباً داشتم تمام خونه ها رو می بستم .دیدم خیلی عصبانیه گفتم میخوای یکی از سیگار برگ های هدیه ی جواد رو برات بیارم کمی آروم بشی گفت بیار، بعد آبجو سیگار می چسبه. آوردم سیگار رو آتیش زد با حرص دودشو خورد نوبتش بود تاس بندازه، گفت حالا می بینی گفتم اون دوره هاگذشت تو خدا بودی جفت شش می آوردی. تاس انداخت آوردجفت چهار اومد باعجله مهرهاشو بزاره گفتم عجله نکن بنده خدا چهارت بسته است بشین تا صبح دولتت بدمد. حسابی کفری شده بود اخم هاش رفت تو هم و شروع کرد به کندن سبیل هاش گفتم نکن تو که همشو کندی.گفت بازیتو بکن اینقدر رجز نخون. هی پاهاشو می کوبید به پایه ی صندلی گفتم صندلی مارو شکستی حالا نوبتت می شه البته بد هم نشد دارم انتقام خیلی ها رو ازت می گیرم گفت مثلاً کی گفتم یکیش خودم 30 سال بعداز این انقلاب لعنتی از این 36 سال علاف هوادارهای تو ام و مثل من خیلی هاستن که در بدرند تو که خدایی بهتر از من می دونی. دیگه حسابی باهم خودمونی شده بودیم زدم به پشتش گفتم آخه تو چه جور خدایی هستی راستی راستی داری آن بالا چی کار می کنی یه خورده این اوضاع بلبشوی این پائینو نگاه کن همه جا دارن به اسم تو پدر ما هارو در میارن گفت کجا گفتم نکنه تو بقول یکی از شاعران جوان شهرم فقط نشستی داری پیپ می کشی با حوری پریها حال و هول می کنی یک لحظه باد شدیدی وزیدن گرفت و داشت درخت 100 ساله ی ته باغو از جا میکند و همه جا یهو نورانی شد کسی مثل خودش عجیب و غریب کنار پرچین باغ ظاهر شد یک راست بطرف میز بازی ما اومد وخدا پرسید چی شده جبرئیل؟او دستپاچه بود گفت در این چند ساعت غیبت شما، یکی اومد نشست روی صندلی خالی شما و دستور داد خیلی ها را بدون محاکمه اعدام کنند. خدا گفت چی؟! مثلاً کی ها را جبرئیل گفت (موسی) (عیسی) (بودا ) خلاصه وضع قمر در عقربه بنظرمن شما فعلا جایی ظاهر نشید ممکنه شمارا هم بگیرن بنظر من اینجا جای بدی نیست وکسی شک نمی کند. من می روم سرو گوشی آب بدم. اگر آبها از آسیاب افتاد خبرتان می کنم.
 هشدرخان آلمان.