دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲
سینی ِ هفت سین، شهر کوچک بارانی من
ه . لیله کوهی
می
دانم لابد می پرسید چرا هفت سینی چنین غمناک و بهاری چنین تیره برای ما خواب
دیدی؟!
راسش
خود من امسال از هر سالی غمگین ترم و چنان در گذشته سیر می کنم و غرق در رویای
شیرین آن دوره ام. وقتی با حرکتی یا جمله ای از خلسه بیرون می آیم، غم تمام جان و
وهوشم را می رباید. هر خبری از ولایت می رسد جز تیرگی چیزی در آن نیست.
تنها
چیزی که بمن امید ماندن می دهد، خود بهار است. با شادابی و زیبایی بهار نمی توان
کاری کرد. بهار مثل نون ِ نوزایی، شین ِ شادابی و ز ِزندگی است.
ومن برای تک تک
شما نوروزی سر شار از شادابی و سر زندگی و امید و سبد سبد گلهای بهاری می خواهم. نوروزتان خجسته باد.
عکس را از گویا نیوز
کش رفتم.
هشدرخان آلمان. http://www.aoja.blogspot.de/یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲
« فریاد برای آزادی »
برگرفته از روزنامه ی آلمانی « دی سایت »
برگردان: گلناز غبرایی
گفتگویی با ثمر یازبک نویسنده ی سوری که مبارزات مردم میهنش را برعلیه رژیم
بشار اسد در کتاب « فریاد برای آزادی » به ثبت رسانده است.
پیش از آن که با نویسنده وروزنامه نگار سوری ثمر یازبک به گفتگو بنشینیم، او
را در یکی از میادین مرکزی پاریس حین
تظاهرات برعلیه رژیم اسد دیدیم. دختر هفده ساله اش رفته بود بالای کامیونی
که پیشاپیش تظاهر کنندگان در حرکت بود و شعارمی داد تا دیگران تکرار کنند. ثمریازبک
مرتب به بالا نگاه می کرد و لبخند می زد. هنوز خیلی از آن دوره که دختر نگران مادر
و فعالیت هایش بود و التماس می کرد تا از مبارزاتش برعلیه حکومت سوریه دست بردارد
نمی گذشت.
در آن دوره یازبک چیزی حدود شش ماه سرگرم ثبت انقلاب مردمش بود: از این شهر به
آن شهر می رفت، با سربازان وبازماندگان مصاحبه می کرد. شاهد مرگ دوستانش بود.
سازمان امنیت بازداشتش کرد. از او خواسته شد تا نظرش را عوض کند. آخر متعلق به
خانواده ای سرشناش و علوی تبار است . همان اقلیت حاکم ، تبار بشار اسد. اما یازبک
متولد سال 1970 راهش را ادامه داد. تابستان سا ل گذشته ناچار به ترک سوریه گشت. سازمان امنیت تهدیدش کرده بود. گفته بودند بلایی سر دخترش خواهند آورد.
دیده ها و شنیده هایش را یازبک در کتابی که به تازگی انتشار یافته ثبت نموده
است. « فریاد برای آزادی » شاهدی است که از بطن انقلاب سوریه با دنیا سخن می گوید.
دی سایت: خانم یازبک، کتاب شما یک مستند
خصوصی از اولین ماه های انقلاب سوریه است. شما درباره ی تظاهرات، دستگیری خودتان
می نویسید و همینطور دراین باره که چطور گذارتان به دهلیزهای شکنجه افتاد. کتابی
در باره ی وحشت.
دوشنبه ۵ مارس ۲۰۱۲
سید ِ آل عبا به قله ی دماوند صعود کرد!
ه . لیله کوهی
«ویژه ی انتخابات»
چند روزی سید آشفته ست. دست خودش نیست. کار های غیر عادی می
کنه. مثلاً دیروز بعد از نماز ظهر روی سجاده سه بار جورابش رو در آورد دوباره
پوشید. عیالش گفت سید معلوم هست داری چه می کنی؟ چرا هی جورابتو در میاری می پوشی؟
سید گفت راست میگی ها. یا دیشب حاجیه خانوم برای شام، خورشت کرفس درست کرده بود.سید هیچوقت روی غذا فلفل نمی ریخت حتا میشه گفت از فلفل بدش میاد اما دیشب دوسه
بار روی غذاش فلفل ریخت. حاجیه خانوم بشقابو از جلوش ورداشت گفت تو که هیچوقت فلفل
نمی خوردی چته؟ سید به خودش اومد، نگاهی به عیال کرد و گفت ببخشید دست خودم نیست
کمی فکرم آشفته است. خلاصه، هی کار های غیر عادی می کرد. حاجیه خانوم پرسید سید تو
واسه انتخابات اینقدر درهمی؟ سید نگاهی به عیال کرد وگفت خب، آره دیگه. پس می
خواستی واسه چی باشه؟ نکنه فکر کردی خُل شدم.
روز پنجشنبه که شد،
حاجیه خانوم به حاج آقا گفت سید ما که نمی خوایم رأی بدهیم، فردا ما رو ببر
دماوند یک کمی دلمون واشه. سید گفت به روی چشم. خرت وپرت جمع کن فردا صبح زود می زنیم بیرون،
شاید اینجوری بهتر باشه، خونه که باشیم مجبورمیشیم هی به تلفن جواب بدیم. حاجیه
خانوم تو یک چشم بهم زدن یک ماهی تابه کوکو سبزی با زرشک و مغزگردو و یه دیگ پلو
کمی هم سالاد درست کرد و مقداری تنقلات و فلاسک چای و کاسه بشقاب، لیوان، قاشق و
چنگال، نمک، فلفل، شکر، (کمی هم از قبل کیک پخته بود) همه رو جلوی پاگرد در ورودی
آماده گذاشت تا فردا تو تاریکی حرکت کنند که نکنه همسایه ها گیر بدهند و سئوال پیچ
شون بکنند.
بعداز نماز صبح سید وسایل رو برد تو حیاط، گذاشت صندوق عقب
پژو. حاجیه خانوم هم چادر گلی گلی سرش کرد. سید هم مثل افسر های شهربانی سابق که
کلاهشونو پشت شیشه ماشین میذاشتن تا دیگران هوای کارو داشته باشن عبا و
عمامه رو پشت شیشه عقب پژو گذاشت و راه افتادند بهطرف دماوند. پشت فرمون سید چند بار
با صدای بلند گفت: استغفرالله ربی و اتوب اِلیه، بعد فرمونِ ماشینو گرفت طرف جاده
خاکی کنار اسفالت و محکم زد رو ترمز. سر حاجیه خانوم خورد به ستون سمت راست کنار
شیشه و با صدای بلند گفت داری چی کار می کنی سید!؟ چته؟ خب، برو رای بده! تو که
داری همه رو می کشی این هم شد کار!
سید باز با صدای بلند گفت من که نمی خوام به کسی رای بدم من
میخوام به جمهوری اسلامی خودمون رای بدم. این وظیفه شرعی و دینی منه. اینو
گفت، آب دهنشو قورت داد، راهنمای سمت چپ رو زد رفت تو جاده اصلی. تا قبل از
رسیدن به شهرستان دماوند هی با خودش کلنجار می رفت و بلند بلند می گفت خدایا تو
ارحم راحمینی الهم هدینا فی من هدیت خدایا! راضیم به رضای تو! تو خوب و بد رو
میدونی اینجا هم تو بگو چه کنم. با همین آشفته فکری ماشینش مثل خر ملا
نصرالدین رفت بطرف مسجدِ رای گیری. توی حیاط مسجد تعدای بچه ده دوازه ساله در حال
بازی فوتبال بودند.ایوان مسجد با تعدای پلاکارد بزرگ از بالاترین و رادیو فردا و
رادیو زمانه و عکس بزرگ چند کاندیدای انتخابات، با باد بسمت شمال و جنوب در حال
تاب خوردن بودند. سید وقتی وارد مسجد شد دید میز و اتاقک رای گیری و دفتر و دستکش
هست اما از مسئولین خبری نیست. صدای گفتگوی چند مرد و زن از آبدار خانه مسجد بلند
بود. با صدای بلند گفت یالله یالله جوانکی ریشو و یک آخوند پیزوری از پستوی مسجد
بیرون آمدند وقتی چشمشان به سید آل عبا افتاد جوانک ریشو هُل شد و گفت حضرت امام!نه، نه، حضرت آیت الله خاتمی تشریف آوردند. یک خانمی که استکان چای داغ دستش بود
تا اومد بگه کی؟ حضرت فاطمه؟! چای ریخت روی پاش وداد کشید ای خدا سوختم سوختم! آن
چند نفر، زن سوخته را به حال خودش رها کردند با هم پریدند پشت میز کار و با هم دم
گرفتند صلی الله محمد یار امام خوش آمد! آخوند پیزوری از این ور میز خودشو خم کرد
به ان ورمیز، عمامه اش افتاد قل خورد بطرف حیاط مسجد زیر پای بچه های فوتبالیست. آخونده در همون حالت افتاده روی میز انگشت سبابه ی سید رو گرفت تا بندگاه
سوم کرد تو جوهر و محکم زد زیر لیست خالی مسجد. سید که هاج و واج به انگشت سابه و
دفتر مُهر خورده و عمامه در حال غلتیدن
نگاه می کرد، خانوم پا سوخته در حال باد زدن به ران ِ سوخته اش از پستو بیرون آمد.می گفت صلی الله سوختم، صلی الله سوختم.
یکشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۲
کیش ِ جواد طالعی
مات ِ امیر مومبینی!
ه . لیله کوهی
به تاریخ آبان 1390
نوامبر 2011 آقای امیر مومبینی از
رهبران چپ سابق مقاله ای تحت عنوان جنگ (1) در سامانه های انترنتی انتشار دادند.در پاسخ به آن مقاله آقای جواد طالعی روزنامه نگار فرهیخته مقاله ی خطر جنگ یا خطر
توهم پراکنی های ما؟ را نوشتند که من نام بازی شطرنج را بر آن نهادم.
این هم از سری مقالاتی بود که برای روز مبادا در بایگانی
کامپیوترم جا سازی کرده بودم. باید هر از
چندی این ذهن خفته ی ما با تلنگری بیدار شود.
آقای طالعی عزیز و گرامی شما درست گفتید اما این توهم
پراکنی، خاص آقای مومبینی نیست. بسیاری از دوستان
چپ ما با این توهمات سالهاست زندگی می کنند.
جالب ترین قسمت این بازی شطرنج پاسخ کوتاه آقای مومبینی ست
به آقای طالعی که گفت :" شما قطعاً
میدانید که در شرایطی سیاست حرفه ای باسطوری نوشته یا تکمیل می شود که قابل رویت
نیستند یعنی بین سطور سطرهای حساب شده ای هست در دو مقاله اخیر من اینگونه
اند."
ما در گیلان یک اصطلاحی داریم با این عبارت که می گویند: "طرف
شلی را به غمزه در می کند." درست مصداق پاسخ آقای مومبینی ست به آقای طالعی
که لنگ زدنش در پاسخ به آقای طالعی را با کرشمه جواب می دهد آقای مومبینی گرامی کدام
بین سطور مگر با داستانهای ایهامی و پراز رمز و راز گلشیری روبرو هستیم یا غزل های
راز گونه ی حافظ که بین سطور داشته باشد شما بسیار عریان حرف زدید و بین سطوری در
کار نبود. یک بار هم شده با خود رو راست باشیم بگوییم اشتباه کردیم. همانطور که
گفتیم سپاه پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنیم.
با هم به تماشای بازی شطرنج جواد طالعی و امیر مومبینی بنشینیم.
اhttp://www.aoja.blogspot.com هشدر خان آلمان
اhttp://www.aoja.blogspot.com هشدر خان آلمان
خطر
جنگ یا خطر توهم پراکنیهای ما؟
جواد طالعی
عکس سمت راست امیر مومبینی عکس سمت چپ جواد طالعی

جنجالهای تازه بر سر برنامه هستهای جمهوری اسلامی و امکان حمله نظامی به
تاسیسات اتمی ایران، در میان تحلیل گران و سیاست ورزان (یا سیاست بازان ایرانی)، تکاپوی شدیدی به راه انداخته است. سرنگونی طلبان، از بغض رژیمی که همه انواع ضربهها را به اقتصاد و فرهنگ و بهداشت روانی جامعه ایران وارد کرده و به این تبهکاریها بی پروا ادامه میدهد، بعضا حتی بیش از جنگ طلبان داخلی و خارجی بر طبل جنگ میکوبند. گروهی دیگر، از بیم برباد رفتن زیرساختهای اقتصادی ایران و آغاز دورانی تیره تر، به حق دخالت خارجی را نفی میکنند، اما متاسفانه تا آنجا پیش میروند که در تحلیلهای خود، حتی بیش از کارگزاران رژیم اسلامی، باندهای حاکم بر ایران را تطهیر میکنند.
یک نمونه از این تحلیلهای یکجانبه، مقاله دوست گرامی و درخور احترام من آقای امیر مومبینی است. این مقاله که در ایران امروز منتشر شده، در بخش اعظم خود،
دوشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۲
هفتاد
سال ویروس حزب توده!
ه . لیله کوهی
بی هیچ توضیحی.
بررسی سه کتاب خاطرات از سه زن توده ای، گویای هفتاد سال غده ی سرطانی حزب توده با قلم توانای مهشید امیرشاهی.
بررسی سه کتاب خاطرات از سه زن توده ای، گویای هفتاد سال غده ی سرطانی حزب توده با قلم توانای مهشید امیرشاهی.
برگرفته از بی بی سی بمناسبت هفتاد سالگی حزب توده
مهشید
امیرشاهی
موضوعات
مرتبط
·
گزیده ها
كتابی
كه با عنوان خاطرات همسر یك افسر توده ای به قلم دكتر شایسته سنجر در امریكا منتشر
شده است حكایت كج اقبالی و در به دری و خانه به دوشی نویسنده است كه از بد حادثه
در ۱۷ سالگی دل به افسر جوانی
می بازد و یكسال بعد با او ازدواج می كند و پس از بسته شدن پیوند زناشویی از
فعالیتهای
پنجشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲
حقوق بشر در ایران، چه
ارتفاعی داشت
ه . لیله کوهی
الاهه بقراط در گفتگو با «محمود رفیع»
بنیانگذار جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران- برلن
این مصاحبه بخاطر سی سال
تلاش آقای رفیع برای احقاق حقوق بشر در ایران انجام گرفته است.
بسیاری ازما هنوز هم عادت
نکرده ایم بدون تعصب و پیشداوری مطلبی را بخوانیم. اغلب ِ انتخاب های ما از روی
نام نویسنده و مصاحبه کننده یا مصاحبه شونده است. که این خود به تنهایی اشکالی
ندارد اما وقتی انتخاب را در دایره تنگ ِ تعصبات ِ خود اندیشی و موافق نظرخود
محدود می کنیم، اینجاست که دچارمشکل می شویم.
با این توضیح کوتاه به شما
توصیه می کنم این گفتگوی با ارزش را بخوانید.
گفتگو با محمود رفیع بنیانگذار جامعه دفاع از حقوق
بشر در ایران- برلن
سی سال تلاش
• خمینی دمِ در از ما پرسید
شما الان کجا میروید؟ گفتیم میرویم بغداد. گفت بغداد چه کار دارید؟ گفتیم با دو
روزنامه مصاحبه داریم که اعلام کنیم شایعه پول گرفتن ما از تیمور بختیار دروغ است.
خمینی گفت «نکنید! این کار را نکنید!» این عین گفته خمینی است. و گفت «این داره با
این پسر مخالفت میکنه!» ما گفتیم آقا، مخالفت با شاه دلیل همبستگی ما با او نیست.
در آن زمان تعجب کردم که چرا خمینی میخواست ما را از تکذیب کمک گرفتن از تیمور
بختیار منصرف کند ولی بعدا...
*****
یکشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۲
سی و سه سال 22 بهمن= سی و سه سال جهل،
جنایت، بدبختی، خرافات، فقر، اعتیاد،
دروغ، دزدی، بازگشت به جاهلیت صدر اسلام و...
باشد این 22 بهمن پایان ِ بیست و دوی بهمن ها شود.
معرفی عکسها
عکس اول 22 بهمن قبل از خمینی
عکس دوم یک ماه قبل از 22 بهمن امسال
عکس سوم اسلام «آمریکایی»!
عکس چهارم اسلام ایرانی تهرانی
عکس پنجم خانواده ی ساندیس خوران
عکس ششم اسلام کرمانشاهی
معرفی عکسها
عکس اول 22 بهمن قبل از خمینی
عکس دوم یک ماه قبل از 22 بهمن امسال
عکس سوم اسلام «آمریکایی»!
عکس چهارم اسلام ایرانی تهرانی
عکس پنجم خانواده ی ساندیس خوران
عکس ششم اسلام کرمانشاهی
هشدرخان آلمان http://www.aoja.blogspot.com/
رضا مقصدی
کلن ۱۳۷۲
۲
باز،تو باز آمدی
ظلمت ِآن خاک وُ خشت!
ظلمت ِآن خاک وُ خشت!
باز، نمی خواهمت
بهمن ِخونين سرشت!
بهمن ِخونين سرشت!
با نفس ِسرد ِ تو
شاخه ی شادم شکست.
شاخه ی شادم شکست.
غم ،به سراپرده ام
خيمه زد وُ ريشه بست.
خيمه زد وُ ريشه بست.
با من وُ نيلوفرم
حرف ِ تو از برف بود.
حرف ِ تو از برف بود.
با دل ِ گلرنگ ِمن
گفتگو از برف بود.
گفتگو از برف بود.
کينه ی ديرينه ای!
سنگِ هر آيينه ای!
سنگِ هر آيينه ای!
زندگی، از دست ِ تو
اينهمه، فرياد گر
اينهمه، فرياد گر
باز،نمی خواهمت
بهمن ِ بيدادگر !
بهمن ِ بيدادگر !
کلن۲۲ بهمن ۱۳۹۰
reza.maghsadi@gmx.de
reza.maghsadi@gmx.de
یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲
گفتوگوی اختصاصی با
«ای.ال. دکتروف»؛ نویسندهی آمریکایی
گازی
به نیمۀ دیگر سیب ِ سعید کمالی دهقان
ه . لیله کوهی
مدتی است در انتظار فرصتی بودم که فضایی دور از جنجال سیاسی
دست دهد تا این گفتگوی جانانه را در صفحه ام بگذارم اما همیشه مسائل جاری کشور و
اوضاع جهان آنچنان درگیرت می کرد و من باخود می گفتم هنوز زمانش نیست اما امروز می
گویم همیشه کسانی هستند که سرشان برای ادبیات بیشتر درد می کند بگذار تا من این
گفتگوی ادبی با «ای.ال.دکتر وف» یا بقول "سعید کمالی" غول ادبیات جهان را با شما
تقسیم کنم شمایی که هنوز این گفت و شنود را نخوانده اید. من سالهاست سعید کمالی
دهقان و سیب گاز زده اش را از دنیای مجازی می شناسم و انتخاب های او را هم بسیار
دوست می دارم. پس با هم این گفت وگوی اختصاصی را بخوانیم.
هشدر خان آلمان یکشنبه 05.02.2012
همهی رمانها
دربارهی گذشتهاند
سعید کمالیدهقان؛ نیویورک: بهواسطهی دوست مشترکی ادگار لورنس دکتروف پذیرفت که بروم دیدنش برای یک گفتوگوی
حضوری. دوشنبهی نسبتا خنک و بارانیای بود و یک ساعت زودتر رسیده بودم سر قرار.
دکتروف که حالا با مرگ سلینجر و جان آپدایک شاید در کنار فیلیپ راث یکی از معدود
غولهای زندهی ادبیات آمریکا باشد، خواست که چند دقیقهای طبقهای پایین منتظر
شوم و بعد بروم طبقهی بالا به اتاق کارش که در منطقهی اعیاننشینی واقع است در
وسط
جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲
و خدا خنده را آفرید!
ه . لیله کوهی
می دانم، می دانم آنقدر دیگران نوشتند که دیگر گلشیفته دارد حالش بهم می خورد.
اما
من نمی خواهم چیزی بنویسم آنچه نوشتنی بود. دیگران نوشتند و خوب هم نوشتند.
می
خواهم شمارا با دیوانه ی معلوم الحال ِ زنجیری که صاف صاف راه می رود و از هوای
وطن استشمام می کند و چرند می گوید و سینما، سینما می کند، آشنا کنم.
قبلاً
سر قضیه ی پنج سینماگر زن نوشته بودم
سلحشور بیمار جنسی.
اینبار این هم سینمایِ گل ِ شیفته و سینمایِ فرج الله و
دلقک بازی ِ جوانکی در مقام به اصطلاح خبر نگار از رجانیوز-
فیلم ویدئویی اش را در انتهای این مطلب می گذارم تا خودتان شاهدش باشید.
فیلم ویدئویی اش را در انتهای این مطلب می گذارم تا خودتان شاهدش باشید.
جوانک
دلقک که نقش بازجو های اوین راهم بازی می کند با تلفن در بدر به دنبال زنان سینما
گر می افتد تا مجبورشان کند به او پاسخ بدهند.
سپس
دستمال یزدی را تاب می دهد و می دهد و می برد
در ِ خانه ی سلحشور پهنش می کند.
و
فرج را بر روی آن می نشاند و می پرسد آقا الله فرج خان قضیه ی عریان شدن ... را
شنیدید؟ گفت: شنیدم اما من خیلی تعجب
نکردم.
سینما
تعریفش همین است. سینما ساخته شده برای عیاشی. سینما نقشش اینه. حجاب وُ حیا وُ
پوشش و ایمان در سینما نیست.
خب
حالا من می پرسم پس تو در سینما چه می کنی؟!
بهتر
نیست عمامه سرت بگذاری بروی لای دست حسن نصرالله در لبنان بشوید دو الله دریک عبا برای حزب الله لبنان روضه
بخوانید و سینما را به حال خودش رها کنید!
چیزی که تو می خواهی اسمش سینما نیست، مسجداست.
در
سینمایِ تو، مرد و زن باهم دست نمی دهند.
در
سینمایِ تو، مردان بوسیله ی چوب و عصا و طناب با زنان ارتباط برقرار می کنند.
در
سینمایِ تو، اتاق خواب بی معنی ست.
در سینمایِ تو، جای بوسه بهم تف می اندازند.
در
سینمایِ تو، مردان توی اتاق پذیرایی می خوابند و زنان در آشپزخانه.
در سینمایِ تو، بچه متولد نمی شود! مگر از زیر
بوته.
در
سینمایِ تو، بجای دوستت دارم .
اللهم
انی اسئلک ایماناً تباشر به قلبی بهم می گویند.
در
سینمایِ تو، خواهر و برادر همدیگر را بغل نمی کنند و با دومتر فاصله خواهری و
برادری را بهم نشان می دهند.
در
سینمایِ تو، هیچ زنی حمام نمی رود.
اما
سینمایِ گلشیفته بیضایی، فرمان آرا، بنی
اعتماد را دارد.
سینمایِ
گلشیفته مهرجویی، قبادی، فرهادی، و
هزاران... را دارد.
سینمایِ
گلشیفته خرس طلایی، گلدن گلوب، اسکار، کان،
ونیز، ... را دارد.
سینمایی
سرشار از مفاهیم نو و بکر که جایی برای تو که حتی همان سناریوی تکراری و همیشگی
حضرت یوسف را هم خودت نمی توانی بنویسی و ناچار به دزدی می شوی باقی نخواهد گذاشت.
اینجاست
که می گویم و خدا خنده را آفرید!
هشدرخان
آلمان دوشنبه 23 ژانویه 2012
یکساعت قبل دوستی به آدرسم پیغامی فرستاد تحت عنوان پاسخ کوتاه گلشیفته فرهانی به سلحشور
سلام آقای فرج الله سلحشور
من گناه کردم، مردم بدن برهنه من را دیدند ولی هنوز دوستم دارند، تو که حضرت ایوب هم شدی ولی همه ازت متنفرند.
میدانی چرا؟
چون من چیزی برای پنهان کردن ندارم اما تو زیر پوستت یک شهر ریا پنهان کردی.
گلشیفته فرهانی
یکساعت قبل دوستی به آدرسم پیغامی فرستاد تحت عنوان پاسخ کوتاه گلشیفته فرهانی به سلحشور
سلام آقای فرج الله سلحشور
من گناه کردم، مردم بدن برهنه من را دیدند ولی هنوز دوستم دارند، تو که حضرت ایوب هم شدی ولی همه ازت متنفرند.
میدانی چرا؟
چون من چیزی برای پنهان کردن ندارم اما تو زیر پوستت یک شهر ریا پنهان کردی.
گلشیفته فرهانی
اشتراک در:
پیامها (Atom)



























